۵  ۴ ۳   ۲  ۱   صفحه

Name: rohullah panjshiry
Country: pakistan hayatabad
Date: 2007-08-14

يک بچه خانه همسايه خود رفت گفت خاله جان شما روغن دارين گفت بلی باز پرسان کرد پيازو.کچالو و گوشت دارين گفت بلی بچه گک گفت پس چرا مهمان نمی کنی مره


Name: Hamed
Country: kabul
Date: 2007-08-13

روزی زن شوهرش را گم کرده بود همرای برادرش به ماموریت بولیس رفت به مامور پولیس گفت مامور صاحب شوهر گم شده مامور پولیس گفت نشانی شان را بگوید زن گفت شوهر مقبول است سفیدو قد بلند دارد موهای مقبول دارد همین لحظه برادر ش گفت دروغ جرا می گویی شوهرت خو اینطور نبود زن گفت چپ باش بان که یگان تا خوبش را پیدا کند به از او خو گم شده . ها ها ها .


Country: جرمنی
Date: 2007-08-07

روزی شخصی خانه یکی از دوستان خود رفته در 12 بجه روز تا ساعت یک بجه زیاد گرسنه شده دیده که اینها هیچ گپ از نان نمیزنند چند لخظه بعد مهمان با طفلک خورد تنها مانده از طفلک پرسان کرده که شاباس چه وقت نان میخورید طفلک گفته که مادرم گفت که هر وقتی که مهمان رفت


Name: Walid Astana
Country: swiss
Date: 2007-06-06

عــــینک

 مــلا نصر الــد ین شبــی زنش را از خــواب بیــد ار کرد و گفت ـــ عینک مـــرا فـــوراً بیــاور ـ او پرسیــد ــــ این وقت شب عینک مــی خــواهی چی کنــی ؟ ملا گفت ـــ خــواب خــوشی میــد یــد م بعـضــی جـــا هـــای آن تــاریــک بــود و خوب نمی د یــد م ـ خـــواستم عیـنـــک بــزنم تــا خــوب هـمــه جــا را ببیــنــم ـ


Name: Walid Astana
Country: swiss
Date: 2007-06-06

ز یـنــــه

 کســـی بــه مــرد عـــربی کــه به جهت کسب روزی بسیار جزع وفزع مــی کـــرد گفت ــــ مـگـــر آیــه که روزی شما د ر آسمان است را نخــواند ه ای ؟ عــرب گفت ــــ خـــوانــد ه ام امـــا زیــنــه ای به آن بــلــنـــد ی از کـجـــا بیاورم ـ


Name: Walid Astana
Country: swiss
Date: 2007-06-06

جنگ بین فیل وگنجشک روزی گنجشکی کـــه اد عـــا مــی کـــرد زورش بیشتر از فیل است تصمیم گـــرفت با فیل دعـــواکــنـــد ــ پس بــه فیـــل گفت ـــــ بیا باهـــم جنگ کنیم ـ فیـــل قــبــول کـــرد بعــد د ستش را بالا بـــرد و به سر گنجشک کـــوبید و گفت د یـــد ی راست مــی گفتم ؟ گنجشک کـــه تمام پــر هایش ریختــه بــود گفت ـــ حالا کجـــا را د ید ی مــن تازه لباسم را بیرون کـــرد م ـ


Name: Walid Astana
Country: swiss
Date: 2007-06-06

نصیحت

 پــد ری به فرزند خورد سال خود نصیحت می کــرد ــ که بلا خــره روزی همه مــا خــواهیم مــرد ـ پسر گفت ـــــ پد ر پس یاد تان باشد کــه حتماً کلید الماری شیرینی هارا به من بــد هید ـ


Name: Necibe ZİYAYİ
Country: ingiltere
Date: 2007-06-05

Temel binanın altıncı katından düşmüştü.Hemen etrafını bir kalabalık sardı.Yoldan geçen biri kalabalığı yardı ve yaralı Temel'e sordu:-"Ne oldu?" Temel zorlukla cevap verdi:-" Vallahi bilmiyorum ,ben de şimdi geldim."


 

Name: arash < b arlas>
Country: ottawa .
Date: 2007-06-01

مردکی بر سفره هنگام نهار>< بود بر همسر بسی چشم انتظار گفت ای زن زودترآ زودتر>< نان خنک شد تو هنوزم پشت در زن بگفتا کای نموده بچه تر >< توبخور تا من بیایم بعد تر


Name: عبدالعزيز لطيفي
Country: زهر مار
Date: 2007-04-30

روزي مردي به منزل خود مي آيد از همسر خود مي پرسد براي شب چه داريم زن با عصبانيت مي گويد زهر مار مرد مي گويد نوش جانت من مهمان هستم


Name: omidzafari
Country: afghanistan bhlkh
Date: 2007-04-23

یک روز یک چرسی از دیگرش پرسی که تا اخیر خانه به چند ساعت میروی دومی جئاب داد به سه ساعت اولی گفت جیت استی


Name:
Country:
Date: 2007-04-14

مه نویداین سایت شمارا بسیار دوست دارم


Name: یاسر
Country: پدر وپسر
Date: 2007-04-09

پدر از پسر پرسید من را دوست داری یامادرت پسر گفت:دختر همسایه را


Name: Latifi
Country: Canada
Date: 2007-03-27

ابومنصور سجستانی فقیه را پرسیدند که چون در صحرایی برسید چشمه رسیم وخواهیم که غسلی بر آریم روی به کدام سمت کنیم ؟ گفت . به سمت لباس های خود تادزد نبرد!


Name: محمد وسیم شیرزاد
Country: هرات
Date: 2007-03-26

روزی ملانصرالدین همرای رفیقهایش به میله رفتن در راه یک گاو بانس میکرد رفیقهای ملا گفتند که ملا صاحب شما را کار دارد ملا رفت پیش گاو گوش خود را به گاو نذدیک کرد و بر گشت پرسان کردن که ملا صاحب چی گفت ملا گفت مه گاو به من گفت که همراه خرا کجا میرید.


Name: انور *هاشمی
Country: افغانستان
Date: 2007-02-19

روزی ملا برای انگوردوزدی درباغی رفت درآنموقع صاحب باغ پیداشدملارا دید چون ملا صاحب باغ را دید بالای انبارحیوانی نشست وقتیکه صاحب باغ ازملا پرسان کرد که چه میکنی گفت به حاجت نشسته ام وقتیکه ملا ازجایش برخاست صاحب باغ گفت که این انبارحیوانی است .ملادر جواب گفت که مره کجاماندی که انسان واری حاجت کنم.


Name: sina
Country: kabul
Date: 2007-02-17

روزی یک موش با فیل دوست شدندتصمیم به گرفتند هر دو نزد بادشاه جنگل ِِِیعنی نزد شيررفتندو گفتند که ما ميخواهيم با هم اردواج کنيم شير به هيچ صورت قبول نکرد.در اخر موش بی حوصله شده شال خوده در شانه انداخت و گفت به من فرق نميکند اما فيل حامله دار است


Name: س.م
Country: اوکرائین
Date: 2007-02-12

یک پسر کوچک پهلوی پدرخویش نشسته پدرش دل به بالا دراز کشیده بود پسرک به پدر خود گفت بابه جان اجازه است دردلت  تبله بزنم؟ پدرش جواب داد نی جان پدر اگر میخواهی یک بلست پائین تر تنبور بزن 


Name:     آرین
Country: افغانستان
Date: 2007-02-05

روزی خياط خواب ديد تکه هاي را که دزدیده بود در مابين آن تکه ها ميسوخت صبح که به دکان امد شاکردان خود را کفت اکر من تکه را دزدی ميکردم من را از خوابم باخبر سازيد روزی شخصی تکه بسيار خوب آورد خياط مئخواست که تکه را بدزدد که نکهان شاکردش فرياد زد که استاد خوابی را که ديده بودی فراموش کردی؟ استاد کفت که بچيم از اين تکه در آن تکه ها نه بود آرئن لول


Name: محمد شجاع
Date: 2007-01-26

رمانی در میان 2 سایت انترنیتی مجادله رخداد هر دو خواستن جهت داشتن زیاد افراد در سایتهای دیگر لینک کردند 1 نوشته کرد برادر براد هو اینجا بیا اینجا بیا هر چی که بخواهی است از هر قبیل یا دبری که باشد سایت دیگر نوشت 2 از آدمهای بیکار زیاد میا ید خوشم -- هر وقت که بیکارماندی دویده بیا به پیشم هههههه ههههههه هههههههه

گویند که یک وردکی روزی در حمام رفت وقتیکه شاور را روشن کرد آب از شاور بالایش فرود آمد ناگهان گفت که تمام وردک را آب برد


Name: Rabiullah mohmand
Date: 2007-01-20

میگن در خارج یک نفر را مرض میرگی گرقته بود وبه زمین افتاده بود چندتن از داکتران از داکتران خاریجی آمدند هرچه کردند علاج آن نشد ناگهان یک نفر افغانی پیداشد گرفت بوت وی راکشند و به بینی آن نزدیک کرد آدم مریض از جاهش بر خاست و داکتران خاریجی دور مرد افغان جمع شدند و گفتند که این مرد را چه کرده بود مرد افغانی گفت این مرد به   مریضی کمبود ویروس مبتلا شده است .  تشکر :   


Name: sekandar
Date: 2007-01-07

از کسی سوال میکنند که اگه تمام دنیا را برایت بدهیم چی میکنی گفت مفروشم میرم خارج


Name: morwat_20@hotmail.com
Date: 2007-01-03

روزی کسی بالای کمود نشسته بود که برای وی زنگ موبائل آمد وی موبائل خودرا اوکی نمود وسرفه نمود دوباره قطع نمود وبرای جانب مقابل فهماند که وی درتشناب است .


Name: Ali
Date: 2007-01-03

یک روز یک دختر ایرانی در پهلوپهلوی سرک روان بود که دفعتاً یک بچه جوان از دور آمد و سینه او را فشار داد دختر گفت تا یک هزار میشمارم اگر رها کردی خو خوب اگرنه فریاد میکشم


Name: محمد وسیم شیرزاد
Date: 2006-12-18

چهار نفر خانم های شان وقت ولادت شان بود همه رفتند به زایشگاه به یک نرس پول دادن که به ما خبر بیارد نرس گفت که آدرس های خود را بدهید اولی گفت من از حصه اول استم دومی گفت من از حصه دوم استم سومی وچهارمی همچنین حصه3 حصه4 شروشد ولادت نرس آمد گفت حصه اول یک گانگی شده و همه 2گانگی 3گانگی چهارمی که از حصه چهارم بود گفت که من رفتم گفتن چرا گفت که میترسم که من از حصه 4 استم 4گانگی نشود


Name: Asad
Date: 2006-11-20

يك نفرپيش ملا رفت و از ملا پرسيد. اگر آدم وضو داشته باشد و يك وضوي ديگر هم سرش كند چي ميشود؟ ملا در جواب گفت مثل اين است كه يك حويلي آهني داشته باشي و يكي ديگر هم سرش آباد كني. شخص باز هم پرسيد اگر باز هم آدم وضوي سوم كندچي؟ ملا گفت باز هم يك حويلي آهني ديگر بسازي. شخص گفت لعنت به اينطور حويلي آهني كه با يك گوز چپه ميشود


فرستنده :        محبوب زاده از هالند

23 Sep 2006 :تاريخ فرستادن

شخصي خواستگارئ ميرود بعد متوجه ميشود كه دختر ريش دارد و از او مي پرسد چرا ريش داري دختر شروع ميكند به گريه كردن و پسر به خاطر دلداري به  . او ميگويد گريه نكن مرد خو گريه نمي كند


afg
11-07-2006

مریض بی اشتها

مردی با گذشت هر روز اشتهایش را می باخت . و جودش از ناتوانی به میدان فتبال مکروب ها تبدیل شده بود. ناچار پیش طبیبی رفت. پزشک در اولین نگاه از وی پرسید:  دیشب چه خورده بودی؟ مریض گفت:  به خدا و رسول سوگند، که هیچ چیز. متخصص با ردیگر پرسید:  امروز در چای صبح چه نوشیده بودی؟ مرد رنگ پریده، گفت:  قسم به دوازده امام معصوم، که لب به تر و خشک نزده ام. طبیب ادامه داد:  امروزچاشت چه خوردی؟ مریض بی اشتها، داد زد:  قسم به چهارامام اهل سنت و جماعت، سوگند به چهار یار پیغمبرکه، آب صاف در گلویم استخوان می شود. داکتر بعد از مکثی ادامه داد:اگر در همین لحظه، چند سیخک کباب بره بیاورند، چطور؟ مریض با عصبانیت گفت:  سوگند به اولیا و قسم به سر مادر اولادها، که ازبوی کباب بیزارم. چون سخن مریض از سرعیالداریش گذشت؛ پزشک با اطمینان گفت:  جان برادر، فضل خدا، هیچ تکلیف نداری، بعد از این سوگند کمتر بخور که جایی برای یک لقمه نان بماند


hamed az
15-06-2006

يه خروسه ميره بالاي ديوار بهد از تو كوچه يه ماشين مرغي رد مي شه ميگه :بچه ها بياين سرويس دخترا اومد


jan az greek
15-06-2006

كامپيوترها به 4 دليل دخترند : 1.فقط خالقشون از منطقشون سر در مياره! 2.فقط خودشون زبون خودشون رو مي فهمن! 3.اگه يه كسي پا بندشون بشه بايد هرچي پول داره براشون لوازم جانبي بخره! 4.اگه يكم صبر مي كردي يكي بهترش گيرت مي اومد! خدائيش اگه دروغ ميگم بگو دروغ ميگي


jaweed hamid
04-06-2006

مردی که از بطالت روزگار حوصله اش سر رفته بود میگفت خوشا به سعادت جارو برقی ایکاش منهم یک جارو برقی بودم دوستش گفت این مزخرف چیه تو میگی؟ گفت تو نمیفهمی، جارو برقی زندگی پرهیجانی دارد خانمها هرروز شیلنگش را دستمالی میکنند، کیسه اش را خالی میکُنند، و گاهی گداری هم آنرا به زن همسایه قرض میدهند، چی از این بهتر؟


عبداولوکیل نایبی
25-05-2006

ميگويند يک دهقان قلبه می کرد نانش را ناوقت آوردند بسيارعصبانی بود يک رهگذرآمد بدون پرسان نانش رابخورد باعجله نان راازنزدش گرفت مرد دومی که خجالت شده بود گفت يک لقمه نان بدهيد بوی بکشم پس مي دهم


شامال
08-05-2006

ملا راپرسیدماه که کهنه شودچیمیشود ملاحګتوته فارچه میشود وبه ستاره های کوچک تبدیل میشود


هایده رحیمی
05-04-2006

روزی مردی ازقبرستانی میگذشت دید که هزارین نفر به جنازه ای اشتراک کردن حیران شد به دل گفت که کدام شاه یا وزیر هست که این قدر مردم جمع شدند واما شخصی را دید خیلی خوشهال که سگ خودرا نوازش میکند پرسید این جنازه ای بزرگ ازکیست ؟آن مرد به خنده گفت خشوی بنده وخنده ای کرد وگفت این سگه میبینی ؟دوساعت پیش خشوی مره خورد وخشویمه مورد مرد راه گذر گفت ترواللۀ ایسگته نیم ساعت برمه قرض بتی صاحب سگ جواب داد ای تمام مردمه اینجه میبینی؟ همگی ماتل هستند جنازه دفن شوه سگه ببرن


N . kohistani
21-03-2006

يک روز پوليس پاکستان به يک مهاجر افغان که سر مرکب کينو ميفروخت با عصاب خرابی گفت! زود کارمل را ازاینجادور کن/ مهاجر دم مرکب را بالا کرد و گفت ببين که بينظير است يا کارمل؟ ( مرکب ماده بود)


Nasim kohistani
19-03-2006

چهار نفرکه قبلامرده بودند بين خود گفتند که بيايد قصه مردن خودرا بکنيم. اولی گفت که من را موتر زد دومی گفت که من مريض بودم سومی گفت که من بعدآ ميگويم چهارمی گفت که درد من زياد است گفت من نو عروسی کرده بودم بعد از مدت کم خبر شدم که خانم ام باکسی ديگر روابط دارد.تصادف روزی در نزديک خانه ان مرد را ديدم که داخل خانه من شد به عجله به خانه رفتم مگرهرقدر ان مرد را جستجو کردم نيافتم در همين جا نفس من برامد مردم در همين وقت مرده سومی سرخود را بلند کرد وگفت که شمار ا خدا زده بود اگريخچال را باز ميکرديد نه شما ميمرديد و نه من


Nasim kohistani
19-03-2006

مردى خواب ديد كه به دوزخ رفته٠ آنجا يک زن را ديد كه بروى زمين انداخته اند و يك نفر سوزن ميزنش٠ مرد سوال كرد , گناهش چيست٠ گفتد :: اى زن به او دنيا ١ دفعه به شوهرش خيانت کرده٠ چند قدم پيشتر رفت و ديد ٢ نفر يک زن را سوزن مى زنند٠ گناهش چيست٠ گفتند : اى زن ٢ دفعه به شوهرش خيانت کرده٠ باز پيشتر رفت و زن خود را ديد٠ قبل از اينكه مرد بتواند زن خود را چيزى بگويد , زنش برايش گفت : هى قسمى طرفم سيل نكو , يک زره پيشتر برو , بيبى كه مادر خودته زير ماشين خياطى انداختن


Nasim kohistani
19-03-2006

يك مرد نزد داکتر رفت و گفت : داكتر صايب مره مرض بى تفاوتى گرفته٠ داکتر گفت : هى چى قسمى مرض است , يک مثال خو بته٠ مرد جواب داد : مثال اينست كه فعلا جناب شما در مقابل بنده هيچ گوهى نيستن٠


تربيت سگ يک روز د و آد م لاف زن به هم می رسنــد ـ اولی ـــ من سگ خانه ام را طــوری تــربيت کــرد ه ام که وقتی ميخوا هد وارد اطاق شود د ر ميزنــد ـ د ومــی ـــ اين که چيــــزی نيست سگ خــا نه مــا کليد د ارد ـ


نام: گمنام
Date: 28-10-05

د اکتــر با انصاف

 نرس با عجله پیش د اکتر جــراح رفت و گفت ـــ آقای د اکـــتر مریضی که د یــروز عملیات کــرد ید قیچی و پنس داخل شکمش ماند ه است ـ داکتــر ـــ زود باش تا نمــرد ه پول قیچی و پنس را از او بگـــیر


نام:
Date: 28-10-05

روزی فیلی زخمی شد او را عمل جــراحی کــرد ند پس از عملیات وقتی د اکتر از اطاق بیرون آمـــد با تعجب د یــد که مــورچه ای جلوی د ر قــد م میزند جلــو رفت و پــر سید ـــ اینجا چـــی مــی خــوا هــی ؟ مــورچه گفت ــ د اکتـــر جان آمــد ه ام تا اگـــر لا زم شد بــرای فیل خــون بــــــد هـــم

   آدم سخت

 روزي از يک آدم سخت پرسيدند چي آروزو داري؟ گفت سرم کل شود که از پول سلماني بيغم شوم.

فيل و مورچه

روزی يک مورچه با  يک فيل ازد واج کــرد چند ماه گذشت يکروز فيل و مورچه  با هم اختلا ف پيد ا کــر د ند ـ فيل خواست پايش را روی مورچه بگذاردکه ناگهان مورچه فريا د زد ـ اگــر به من رحــم نمی کنی  به بچــه  فيل د اخــــل شکمم رحـــــم کـــن ـ

 

ا صلا ح ســـر

روزی د وتا د وست باهم صحبت ميکر د ند ـ اولی گفت ــ من هيچ وقت پول سلمانی نميد هم ـ

د ومی با تعجب گفت ـ  به نظر من چنين چيزی غير ممکن است ـ

اولی با خند ه گفت ـ تعجب ند ارد ـ هـــر وقت موی های سرم بلند ميشود با زنم جنگ ميکنم  آن وقت او همه موهای سرم را ميکند

 

تربيت سگ

يک روز د و آد م لاف زن به هم می رسنــد ـ

اولی ـــ من سگ خانه ام را طــوری تــربيت کــرد ه ام که وقتی ميخوا هد  وارد اطاق شود  د ر ميزنــد ـ

د ومــی ـــ اين که چيــــزی نيست سگ خــا نه مــا کليد د ارد ـ

چرسی ها

روزی دو نفر چرسی با هم بحث داشتند و يکی آفتاب را نشان ميداد و ميگفت که مهتاب است مگر چرسی دومی ميگفت که نی آفتاب است. بعد به تفاهم يکديگر گفتند که بيا از ساکنان اينجا پرسان ميکنيم. نزديک دروازه يکی از خانه رسيدند و تق تق زدند بعد از لحظه يی يکنفر از خانه بيرون شد و گفت شما چی کار داريد؟
يکی برايش موضوع را بيان نمود و گفت؛ حال شما بگوئيد که آفتاب است يا مهتاب.
شخص صاحب خانه که خود هم يک از چرسی مشهور بود بعد از کمی معطل جواب داد.
ولا بيادر من هم در اين منطقه نو کوچ آورديم و نا بلد هستم

۵  ۴ ۳   ۲  ۱   صفحه

فکاهی های صوتی و تصويری