قصه های تلخ

نمی خوانم درین گلشن چو بلبل داستان گل

که دارد قصه های تلخ این جا بوستان گل

به خاطر دارم آن روزی که پرپر شد همه گلها

چه تحقیرها و توهین ها شدند آن عاشقان گل

بیادم آید آن روزی همه بودند سیه پوشان

به سوگ و ماتم گلها نشستند دوستان گل

به سر دارم هوای لحظه های شاد و خندانی

همه یک دل همه یک دست بودیم پاسبان گل

چو آمد کرگسان تاراج گردید باغ و هم گلشن

پرستوها همه رفتند و آمد دشمنان گل

هنوزم هست در ذهنم تاراج بهار سبز

نمی خوانم سرود شاد فصل ارغوان گل

بدادند هدیه بر دشمن کلید باغ را آن روز

به سوز و ناله و حسرت بیرون رفت باغبان گل

هنوزم ما لگد مال هوا خواهان ظلمت ها

کجا آید بهار ما درین فصل خزان گل

بیائید تا بکاریم ما نهال با ثمر اینجا

ز ریشه بر کنیم ما خارها را از میان گل

تو ای باد صبا بر خیز از خاورزمین امروز

که فردا «گند» می بارد این جا بر دهان گل

خوشا روزی که باشد پاک گلشن از غبار و گرد

نشینیم بر لب جوی و به زیر سایبان گل

شعر از : محمد الله ناقد

 

پيام کودک

ما تشنه شفقت و لب خند و الفتــــيم

محتاج درس مکتب و پند و نصِحتیم

از چهره عبوس شما در ملالتـــــــیم

از زشتی کلام شما در لجاجتـــــــيم

ما چون گلی معطری از باغ خلقتيم

با ديدن تبسم او شاد و راحتــــــــــيم

در انتظارحرف خوش ويک اشارتيم

از ديدن طبيعت آزاد فرحتـــــــــــيم

دورازهمه ،خموش دراين کنج خلوتيم

ما کنجکاو و واقيعت و هم حقيقتـــــيم

 

ما نــو نهال   تازهً باغ    محبــتيـــم

ما بیخبرز نيک و بد روزگارخويش

ما را به لطف خویش درآغوش برکشید

با نرمش زبان شويـــد راهنمای مـــا

با فطرت خدایُی وعاری زبغض و کين

مادر بود مظهر عشق و اميد مــــــــا

ما در نگاه گرم پدر چشم دوخته ايـــــم

ما را ببر به ديدن هر باغ و گلشنی

ما را مکن اسير چو مرغی در اين قفس

در پاسخ سوال مگو حرف زشت و بد

با چشم کم مبين تو به اين سن و سال ما

ما هوشمند و صاحب فهم و ذکاوتـــيم

                 ناقد            

آخیر بهار می رسد

لحظه های غمگساری می رســـد

سبزه زارو لاله زاری می رســـد

چهچه اش از شاخساری می رسد

  با دف و چنگ و نگاری می رسد

عندلــیــبان از دیاری می رســـــد

آب صاف ازجوی باری می رسد

تا نظام حق مـــــداری می رســـد

از عــدالت پای  داری می رســــد

روز هـــای افتخاری می رســــد

ابـتـذال  و شرمساری می رســــد

ضربه های بی شماری می رســـد

تا عقاب از کوهساری می رســـد

قهرمان و شهسواری می رســـــد

سوز و درد و شام تاری می رســـد

اعتبار و اقـتـداری  می رســـــــــــد

  غم مخور آ خیر بهاری می رسد

زرد پوشـــــــان خزان ناید دیگر

بلبل افســــرده و خــامـوش  را

ســـــاقی و پیمانه و مطرب همه

بشــــکند بال کلاغان   ســـــــیه 

بر کویر تــشــنه و ســـوزان مــا

 مــی شــود باطل  معدوم عاقبت

ظالم و قاتــل همه  روزی به هم

ملــــت   بیچــاره  و مظلوم  را

زورمندان  جبون  و ســـــفله را

بــر شکـــست دشــمن  اشغالگـر

کرگسان لاشـخوار انــدر گریــز

از   میــان این  جوانان  دلــــــیر

روز هــای شــــاد اســتـبـداد  را

قشر محروم وطن را هرچه زود

زنگ و زگنال  خطر  دارد  صدا

 ظالمان را هشداری می رســــــد

              محمدالله ناقد    

 

ظلم وبـیـداد بــشر

 نـشنود گوش فلک این ناله و داد بـــــــــشر

 خـوب مـــیدانـــد این را عقل استاد بــــــشر

 ورنه فـردوس برین بـود جــای آزاد بــــشر

  شکوه دارد این زمین از شور و فریاد بــشر

   تا ابـد معـدوم می گــــشت بیخ بنـیاد بـــــشر

 ریخت خــون صد هزار از دست جلاد بــشر

 

شد جهنم این جهان از ظــــلم وبـــیداد بــــــشر

در نـــظام آدمی محــکوم باشـــــــــد بـی نــوا

خلقت انسان اساسش جرم وعصیان بوده است

هـــــست موجود خــطا کارو گـنـه آلـــود این

کاش میشد منحریف ازدور خورشید این زمین

شـــــــــاهـد قتل و جنایت هـــست تاریخ جهان

این جهان جولانگه اشرار انسان بوده اسـت

آنچه ابرار است باشد صید صیاد بـــــــــشر

محمدالله  ناقد

**************************

  قلب مومن

مرکز ایمان و صدق و هم صفا اســـت

زانکه قلبش با زبانش هم نواســـــــــت

صاحب این قلب در آن خوش نما اســت

اتحاد هردو در دل نا روا  اســـــــــــت

خالی از غل و غش و کذب و ریا است

  انحراف از حق او را مدعا اســـــــــت

با هزاران مکر و حیله در قــفا اســــت

 

قلب مومن مظــــهر نور خـــــداســـت

آنچـــه گویـــد در عمل آرد بــه جــــا

قـلب صاف و بی مرض آیـــنه اســت

بخل و ایمان دشـــــمن هم دیگر اســت

خانه دل پاک وبی آلایــــــش اســــــت

هســـت شــــیطان در کمــین قلب پاک

بســـــته کــن از خوف ابلیــس باب دل

ذکــر حــق تسکــــین بخـــشد قلــب را

آدم وســـواسی پایــش در هــوا اســـــت

محمدالله  ناقد

*************************

تصویر شهر

به صدق  دل خدا را بنده گی نیســــت

به  شهرو  ده ما آزاده  گی نیســــــت

ز خـوف جاهلان سازنـدگی نیســـــت

 ز ســوی آسمان بارنده گی نیســـــــت

که این جا جز غم و افسرده گی نیست

 به جز حسرت دیگر بالنده گی نیـســت

 

به شهر ما مجال زندگی  نـیســــــت

قـومندان خود خدای دیگران شــــــد

ازین بــد  تر چه باشـــد حال  مردم 

زمین دشت  ما بی  حاصل وخشک

جوانان  تـرک  کردنـد  خانه  خــود

 هــمه  مایـوس  از  آیـنـده  خـویــش

خطیــبان در پی مــدح ســتمگر 

 به حق گفتن دیگر آماده گی نیست

محمدالله  ناقد

 

*************************

دو بیتی ها

 

کبر و نخوت شیوه شیطان بود

صاحب آن دشــمن یزدان بود

 آدمی باید تواضع داشــــتن

خاکساری خاصه ایمان بود

 

*******************

 

الهی چشــــم حاسد کور بادا

همه از ذهر چشمش دور بادا

بود قلبش پر از کین و حسادت

مــیان  مردم   او مـنفــور با دا

 

*******************

 

قطره بودم در وجود موج طوفان اذل

گـم نگشتم در طلاطم های جوشان اذل

هر طرف پرتاب گشتم در خروش کائنات

تا بیابم نام هستی در دبســــــــــــتان اذل

 

********************

 

یا  رب  ز کرم کــــشا  دروازۀ   دل

مســـپار دلم به دســــت شیطان رذیل

خناس به وسواس ربایـــد  دل  من

با صد حییل فریب و برهان و دلیل

 

********************

  خیال انگیز و جان پرور بود اشعار مولانا

نوای دلکش شعرش به وجد آرد دل ما را

بگیرد دست انسان را برد بر آوجنای عشق

بـه جـای میـبرد  ما را که انجامــش نا پـیـدا

 

********************

 

جهان آیینه صنع خـــدا اســــــــــت

تجلی  گاه  نور  لا فنا اســـــــــــت

به چشـــم حق بنگر مظهر حق

طبیــعت خود گواه لا اله است

 

**********************

 

فریاد مـن بـه  گوش فلک ناشــنیده  مانـد

تیرم به سنگ خوردو هدف نا رسیده ماند

با نور عشق پردۀ ظلمت دریــــــده ام

وا حسرتا که صبح هدف نا دمیده ماند

 
محمدالله  ناقد

صفحه دوم