پالیدن     

(نجیب الله تخاری)

پالیدن...تا آخرعمرپالیدن...تنها تو را پالیدن...در بر قوطی های نوشته شده الماری های خانه، داخل چوکات عکسها ، به تنهای ها ، به زیر درخت ها بعدا به دیوارها و  در کوچه ، کوچهء شهر ترا پالیدن .

بلکه در این شهر نیستی ، اما من تو را می پالم می دانی؟ بلکه در همان کوچه ، خانهء ماست.

هر صبح تو مرا می بینی! وقتیکه من کار میروم . شام ها انتظار می کشی ، انتظار مرا میکشی... . هیچ وقت بیا نمی گویم ترا ... پالیدن هر کجا باشد من آنجا هستم . یکدم پیش رویم نیایی ، بگریز، پنهان شو ، می خواهم تو را بپالم .

از این شهر برو . به کوه ها بالا شو ، من میایم . باز هم دیگر بگریز ، سرت را بگیر ، برو به اقیانوس ها ، بحرها ، به زیباترین کشتی برو ، من با یک قایق کوچک ماهیگیر میایم از دنبالت . 

تو را می پالم ، آری تو را ... یک سال ، پنج سال ، ده سال . از گهواره تا گور تو را باید بپالم . نزدیک آمدن ، دور شدن ، جستجو کردن ، سر موج ها بالا شدن ، دویدن به کوچه های خم و پیچ ، سنگ تیز پایت را بریدن به تو تپیدن ، از دشت و صحرا گذشتن به کشورهای سرد رفتن . باید یخ ها پارچه شود به زیر پاهایت . به سرت برف ببارد . یک روز تو را پیدا هم کنم . پارچه ، پارچه پیدا کنم تو را ! پاهایت را از افریقا آورده بالای کاغذ بچسبانم . موهایت در سوبریا باشد . لبت در چین باشد . چشمهای تو در هندوستان باشد مثل چشم های بوت . هندوها پرستش کند . دست هایت در ایتالیا باشد مثل یک دست مجسمه باشد ، پیدا هم کنم تو را پارچه ، پارچه باشی .

دیگر هم یک جایت باید کم باشد . باز هم به راهت افتادن ، تو را پالیدن . وقتیکه تو را مکمل پیدا کنم آنوقت می میرم .

Brydes Alle.København.Danmark

 

********************************

تخارما                      

شهر زیبای تخار ما، همیشه بهار ما

زادگاه مردان جسور و فداکار ما

(خلوت بی مدعی، سفره بی انتظار ما )

آسایش جان و دل داغ دار ما

 

عشق امیدم توئی، قبله مقصودم توئی

هست و بودم توئی، تار و پودم توئی

دردمند عشقم خرابم بهبودم توئی

مشک و عودم توئی آسایش وجودم توئی

 

سنگ تو لعل و یاقوت و گوهر است

خاک تو علاج هر چشم تراست

آب تو از شهد هم شیرین تر است

هوایت مشک و عود و عنبر است

 

چشمه شهر کهنه ات چه بیرو بار است

گذر گاه جوانان مست و سرشار است

دردمند هر خسته دل و بیمار است

از گلهای رنگارنگ نقش و نگار است

 

در تاریخ مردان غیور و قهرمانی داری

در غیرت و شهامت مردان جهانی داری

مانند مولانا محمد یعغوب روحانی داری

عارفان بزرگ چو عارف و گمنام و تالقانی دارد

 

در ملیت ها اوزبیکان عده کسیر است

مردمان مهمان نواز و دلیر است

هفتاد در صد مردم به زراعت درگیر است

مرکزش به خریطه و نقشه بی نظیر است

 

چه خوب دریای کوکچه و جنگل در قد دارد

به کشور تاجکستان مرز و سر حد دارد

خرد و کلان از دیدنش حسرت دارد

دلم از هجرانش بسیار درد دارد

 

فرخارش سبز و شاداب و لاله زار است

جای سیل و تماشا و شکار است

منظره دلگشش از دور پدیدار است

کوکب عشق و امیدت آنجا بسیار است

 

چنان دیوانه و بیخود و مست می شوی

که از مستی نم دانی که هست می شوی

به خوبان دل می بندی گل پرست می شوی

به خرابتیان شهرش همدست می شوی

 

اشکمیش چه خوب آب و هوایی دارد

شاه مشرب آنجا مرقد و آرامگاهی دارد

تاریخچه اصیل نژاد ترک و آریایی دارد

چشمه مایان اش آب شفایی دارد

 

 مستی شراب، محبت جانانه آنجاست

رفیق و همدم باده و پیمانه آنجاست

محفل دوستان بزم شاعرانه آنجاست

جای آتش پرست پروانه آنجاست

 

اگر درد کش خمار میخانه ای تو

با خرابات آشنا از خود بیگانه ای تو

گر رند و عاقل و فرزانه ای تو

آنجا مجلس شمع است بیا گر پروانه ای تو

 

من بینوا درغربت غریب هستم

ز فیض دیارم محروم و بی نصیب هستم

هر سو پا نهم به لشکر غم در تعقیب هستم

به سرود میهنی شاعر و ادیب هستم

 

وصف زادگاهم به زبانم نمی گنجد

گر بگویم جنت روی زمین است می ارزد

شیفته گانش دائم به او دل می بندد

وصف تو کرد (نجیب) شاعر دردمندت

Uskudar Istanbul Turkiye

20 – 4 – 1996

برگشت به صفحه قبلی

****************************

از چه سبب گزیزان شدی

دربدر و پریشان شدی

از راه دور رنجور آمدی

که در این شهر مهمان شدی

عالم به حال زارت می گرید

در بهار جوانی زود خزان شدی

الهی، جنگ افروزان بمیرد

از جنگ خانه ویران شدی

فلک زنجیرش را در پایت فکند

از جور روزگار به ناله و فغان شدی

چترت را کدام ظالم ربود

مانند چوچه برهنه عریان شدی

تقصیر تو چیست؟ ای پرنهء مهاجر

از آتش جنگ گریزان شدی

برگرد دوباره پشیمان می شوی

که از چکک زیر باران شدی

غرور و آزاده گی ات چه شد

حال به زیر تنهء اغیاران شدی

گویند که کشتار خونین از بهر چیست؟

خواهد به جوابش بی زبان شدی

آبی که آبرو بریزد، مریز به گلو

گر چه در حالت سپردن جان شدی

چه خوش می پریدی شاخ به شاخی

از قضا پرت شکست ناتوان شدی

سرود هماهنگی بخوانیم کران تاکران

چرا دست به گریبان شدی

   استانبول - ترکیه

برگشت به صفحه قبلی

****************************

مادر

مادرای واژه زیبا و مقدس

ای فرشته ملکوت اسمانی

همه زندگی من تو هستی

بیایم دستت را ببوسم با مهربانی

الفت و مهر از تو اموختم

در عشق تو سر تا پا سوختم

ز لغزش زبان گنهکارم

مادر ببخش مرا ناسزا گفتم

با شیره جان پرورده ای مرا

لالا گفته بخواب ناز برده من

در گهواره زیبا اسودی مرا

همچو غنچه گل شکفتی مرا

نخست بگفتی به من حرف از ادب

به دلم بخشیدی شور و شعب

روشن ساختی راه نیک و بد

بگفتی اسوده باش به دین و مذهب

از شربت کام تو شدم بیخود

تا برسیم به منزل و مقصود

خدمت به وطن و اهل دین کنم

تا شوی از روش کار من خشنود

نوشتم به تو ای مادر شیرتر

ندارم هدیه ای از این بهتر

ز فیض تو گشت دلم منور

(نجیب) را بخوان ستوده پسر                                                 9/6/1371

 

برگشت به صفحه قبلی

****************************

محفل یاران 

 

محفل ما چراغان است امشب

میله خوشی دوستان است امشب

ز شادی در و دیوار برقص آمده

محفل گروه یاران است امشب

شعر و موزیک دل ها را کند نزدیک

هنرمندان بهادرو نعمان است امشب

در قطار یاران یار بودن می زیبد

گرد همایی جوانان است امشب

رسم افغانی ما زنده باشد همیشه

چهره ها شاد و خندان است امشب

گر می نخوری ملامت نکن مستان را

که جشن باده نوشان است امشب

الهام می آید مرا از شوق دیدار شما

شعر من مثل آب روان است امشب

خاطره ها فراموش نمی شود هرگز

یاد بود روزگار عیاران است امشب

به افتخارش کف بزنید ای دوستان

که میزبان ما جمیل جان است امشب

دانمارک ، ناربرو ، کپنهاک

برگشت به صفحه قبلی

 

****************************

ای انقلاب

لعنت به تو ای جنگ، ای انقلاب 

کردی خانه ها را ویران و خراب

ذلیل و حقیر خارم تو ساختی 

در غربت می کشم  رنج و عذاب

چی بودم، چی کردی بنگر بحالم 

اعمال هستی ام را کردی نقش آب

هر سو بنگرم تاریک است،بی نور 

در کجاست ؟ مشعل نور افتاب

می کشم هر نفس عذاب وجدان را 

تمام وجودم درد است و التهاب

رنگم را ببین حالم را مپرس 

در اتش سوختیم شدیم بریان و کباب

از سایه سیاهت نفرت داریم ما 

به تو می کنم خطاب! ای انقلاب

بی سرنوشت و سیاه بختم ساختی 

صبرم لبریز شد ندارم طاقت وتاب

عشقم مرد ، مرغ شوق پرید  

بهار جوانیم بگذشت به شتاب

تقصیر گناه من چیست ای ظالم 

انحراف راهم شدی نه گناهی نه صواب

خانه دل را ویران و پریشان کردی 

تقصیر تو بود ای جنگ و انقلاب

شوق و مستی جوانیم چه شد  

خانه ها خراب نه چنگ است نه رباب

آواز بلبلان نمی رسد به گوش 

هر طرف زاغان می خورد پیچ و تاب

مادران را از غم سیاهپوش کردی 

جوانان را کردی خراب و تراب

بگو منظورت از این کارها چیست 

خون جوانان را می خوری مثل شراب

دور شو ای دهشت زا و ظلمت  

خونخوار و جلاد هستی به چهار کتاب

خون دریا شد چون سیل روان 

ز اعمالت حیا کن ای خونخوار قصاب

مرغ دل را آزاد کن از قفس 

از درد و غم بسیار نمی برد خواب

این شور بختیهایت از بحر چیست 

بی زبان به سوالم چرا شدی لا جواب

ای خورشید صلح و ارامش 

ابرها را پاره کن در کشور ما بتاب

ای ابر باران کن ما تشنگانیم 

چهره افسردگان را بکن شاداب

ما تشنه لبان عاشق ارامشیم

هستی مرا به نیستی کشاند انقلاب

                                 

بخود بیا (نجیب) فاش مگو ساکن شو!

 

روزی آید نیکی و بدی شود حساب

 

Uskudar- Istanbul- Turkiye

23- 1 - 1996

برگشت به صفحه قبلی

****************************

 مرد بی پروا

ای مرد پاکزاد و اهل دیار

تا بکی به مرکب خود شوی سوار

از اندیشه باطل خود سر برار

می شوی شرمنده و شرمسار

به این روش نمیرسی به مقامی

دلداده گانت رادیگر میازار

به پای انگلس و مارکس نمیرسی

نام آنان را به زبانت میار

خلوت گزینی نمی زیبد به تو

تنهایی زیبد به خالق پروردگار

نگاهی به فرزندگان معصومت کن

از شوق دیدارت می تپد بسیار

به خود بیا تو کیستی و از کجا هستی؟

پیش خلق خدا شدی شرمسار

اولادت از درد فراق تو بیمار است

زنده گی به تو ننگ است و عار

معصومان بی گناه نوازش تو را می خواهد

بس است دیگر ظلم و شکنجه را روا مدار

بیا که تا دم مرگ انتظار میکشد

اولادت افتاده در بستر بیمار

خورد و کلان از غم تو خون می خورد

مهر و عاطفه پدری کجاست ای جفاکار

بیا که درمان درد یکدیگر شویم

تو حاکم شوی و ما فرمان بردار

تیشه به پای خود میزنی دیده و دانسته

سودی دیگران نمرسد به تو بسیار

جهد در عشق و امیدت کن دنیا زیباست

بنگر به آینه خزان شدی در بهار

وگر دست همت نداری به کار

گدا پیشه خواندت و پخته خوار

رها کن مفکوره زشت و ناسازگار

پسرانت به تو کنج است و یار

نام ونشان اجدادت را به یاد آور

نزد مردم قوم بودند باوقار

جهان دیده ای گفتش ای هوشیار:

اگر مردی این یک سخن گوش دار

اگر مقام و منزلت خواهی با فامیل عزیز شو

وگرنه در تصادمات روزگار می شوی تارو مار

(نجیب) درد دلش را گفت راحت شد

بار دیگر نمی کند تکرار، تکرار

دانمارک - کپنهاگ

برگشت به صفحه قبلی