|
جنون عشق عشق است که به جنون می کشد آه و فغانم به گردون می کشد شوریده عشقم مست و شادم جنون عشق سرحدم به مجنون می کشد دل بسته ام، جام می شکستم، با تو هستم هوس آرزویم به بوسه های گلگون می کشد شربت کام زبانت شهد و شیرین است دست لطیف و براقت به حلقه فسون می کشد بوسه به رویت زنم، چنگ به مویت زنم آرزوی خاک شده ام شاد و مفتون می کشد شیرین زبانی، غنچه دهانی، شمع فروزانی عشق شیرین فرهاد را به کوه بیستون می کشد به آغوشت آرامیده ام، دمی از غم آسوده ام در شفق خورشید قد موزون می کشد ز جمال حسنت فروغ و روشن است دلم دیوانه عشقم عشق است که به هامون می کشد 12/5/1372 استانبول- ترکیه |
****************************
|
تبسم به لب مسروروخوش و خندان هستی آزاد و سربلند و سرشار و قهرمان هستی از چنگ دشمن ازاد کردی شهر خود را در غیرت و شهامت رستم زمان هستی از جنگ و ستیزت دشمن در گریز است صد آفرین گویم رزمنده و مرد میدان هستی ازبک، پشتون، تاجیک، هزاره و ترکمن همدست ومتحد ویگرنگ وهم پیمان هستی سپاس بی کران گوید مردم کشور به تو در تاریخ زرین همیشه جاویدان هستی دیگران درس پیکار از تو آموزند در جنگ و ستیز چو شیر غران هستی چگونه ستاید (نجیب) وصف شهامتت نامت بر سرت که جوان تالقان هستی
تخار - افغانستان |
|
شمع کلبه تار ویرانه را مانم ستاره بی نوری شبانه را مانم دور شمع جانان میخورم چرخ آتش پرست پروانه را مانم در کشور غیرم به یاد وطن میگریم بلبل پر شکسته بی آشیانه را مانم دنیا برابر چشمم تاریک است وتار جدا از خوخيشـتـنم مثل بیگانه را مانم هرکس می گریزد، ازمنی دیوانه در دشت نامیدی خار مغیلانه را مانم از جورو جفایی فلک دلم به ترقیدن آمد در صحرایی هستی بازیچه طفلانه را مانم سنگ فلک میبارد هر دم به سرم در آستانه عشق یک دیوانه را مانم
تخار- افغانستان |
|
ای بخت نو خاموش و خفته ای ای گل بهر امیدم نه شکفته ای ای دل تو عاشق و شیفته ای ای قلب، غمگین و خسته ای چرا این قدر آشفته ای آرزوی پرواز داری ای مرغ دل بال و پر شکسته ای ای قدس مرغوب با زیب و پرم در نظرم ملائک و فرشته ای ای مرغ دل خاموش چرا؟ سکوت و آرام و خفته ای نغمه پردازی کن و بخوان چرا خاموش نشسته ای؟ بیدار شو، آماده کار شو در انتهای هستی پرواز کن به آسمان چهچه زنان و مستی دست زورمندان را بشکن به اهل معرفت بنما دوستی سرود عشق بخوان در کرانهء هستی از پنجره قفس نگاه می افکنی مینالی ای مرغ دل از تهیدستی (نجیب) به اسارت و تنگ دستی تو چه سرودی و چه نوشتی
تخار - افغانستان |
****************************
|
ای دوست یکتای من، ای آشنای من هم درد، هم رنگ و هم نوای من از دیده بروی اما از دل نمیروی اندیشه های امروز و فردای من در ژرفنای سینه ام جای توست گوهری نهفتهء، در عمق دریای من غنچهء باغ دلم شگفت از آمدنت رنگ بخشیدی به بهار دنیای من دست دوستی باهم داده ایم به رسم آشنایست عهد و وفای من چشم بد دور بادا، از نظر من و تو نشکند نخل دوستی دایم بقای من با تمکین، صبوری، شجاع و جسوری مایهء فخر و سروری، چشمهء جانفزای من گر شوی از من جدا هر نفس یادت میکنم در قفای توست همیشه دعای من درغربت بجز تو غمگساری نیافتم به ناامیدی های دلم بودی تسلای من روزی به پرسش احوالم گر بیائی شهر کپنهاک بود منزل و جای من نجیب تا دم مرگ انتظارت را میکشد بیتو در اضطراب میگذرد تنهائی من کپنهاک دانمارک |
****************************
|
رهروی رهی بی پایانم از سرزمین افغانستانم آواره ام، بیچاره ام خانه بدوش و سرگردانم
درین شهر غریب هستم دردمند بی طبیب هستم خدایا رحم کن به حال زارم از لطف تو بی نصیب هستم
ای خدا آشیانه من چه شد آب ، خاک و دانه من چه شد نوای بلبلان نمی رسد به گوش که شعر و ترانه من چه شد
هر شب به خود می جنگم از بس که دل تنگم به دادم برس ای خدا زیر بار زندگی چو سنگم
کبوتر سفید و نازنین من پیام صلح بیار از سرزمین من به عشق وطن جان می سپارم من فرهاد و وطن شیرین من
به یک گل بهار نمی شود هر سنگ لوح مزار نمی شود از بی وطنی هر جا نشستم که دل ام قرار نمی شود
کپنهاک دانمارک |
****************************
|
نگار گل پیکر، سیمین بدنم آمد در بسترم آتش فکند بسوخت ز شرارش تن و پیکرم رویش چو خورشید بود پر نور شفاف چشم نرگس فتانش چراغ شب روشنگرم با آن قامت سرو در سایه حسن دل فریب آمد اندر آغوشم آتشی بود پیچید در برم به ناز اشوه سرور، از حسنش بود مغرور آمد مست و مخمور، نگار عشوه گرم دست به گردنم آویخت می زدم بوسه از لبش به خدا لبش شراب بود، لبریز ساخت ساغرم لعل لبش عسل بود از شهد هم شیرین تر بوسه هایش بود بهشت شادی و سرورم تبسم به لب سر خود را به زانویم گذاشت دست نازنینش را آهسته آویخت به کمرم به دست سفیدش می نوازید موی سرم من ز شادی می چکاندم در آغوشش گوهرم
استانبول - ترکیه |
****************************
|
به درد عشق مبتلا کردی و رفتی غم واندوه به دلم پیدا کردی و رفتی زمن دل گرفتی به دیگران پیوستی برمنی مسکین جور و جفا کردی و رفتی تو را سزاوار مهر دوستی می دانستم عاقبت ترک دل ما کردی و رفتی بگفتی می آیم شبی در آغوش گرمت وعده امروز و فردا کردی و رفتی از فراق دوری ات ندارم خواب اشک دیده ام را دریا کردی و رفتی من ساده دل به عهد تو باور داشتم در غربت مرا تنها رها کردی رفتی جای تو در سینه خالیست بیا ، بیا تسخیر دل غم زدهء ما کردی و رفتی یاد آن روز که از لب میگونت بوسه ای بهر ما عطا کردی و رفتی به دیده حقیر دیدی به جان فشانی ما رشته عشق را انتها کردی و رفتی گفتم:بیا یک شب در آغوشم همراهم چون و چرا کردی و رفتی بهارجوانی ام خزان شد بنگر! قامت رسایم دو تا کردی و رفتی عالم خندد به این حال زار و خرابم درویش و بی نوا کردی و رفتی رفتی و میل باز گشتنت نیست ، نیست در دلم محشری بر پا کردی و رفتی (نجیب) دست از دامنت بر نمی دارد میان دوست و دشمن رسوا کردی و رفتی 10 – 8 – 1994 استانبول _ ترکیه |
****************************
|
خوش آن زمانیکه مست و بی پروا بودم چون پروانه ها عاشق و شیدای گل ها بودم من نمی دانستم ز چرخ گزند زمان بودم مست و مغرور و شاد و خندان من نمی دانستم که بهارم خزان می شود از آشوب زمان روزگارم پریشان می شود من نمی دانستم کلبه ام ویران می شود اشک دیده ام چون سیل روان می شود چرخ فلک نکرد بر من بیچاره رحم دل پر هوسم را نمود مملو از غم من و برادر را از همدیگر دور ساخت آب زندگی را بر من شور ساخت اشک می چکد از هر دو دیده ام کس رحم نمی کند به رنگ پریده ام چون مرغ ماتم زده در کنج قفس خزیده ام به دل آه و حسرت، بال و پر بریده ام اشک از دیده می چکد شب تا سحر نهفته غمها به دل رنجها به سر به دل و جانم غم می زند نیشتر خدایا به حال زارم ز لطف بنگر
غریب و ناتوان، بی کس و تنها شدم به درد و رنج ها گرفتار و مبتلا شدم خدایا دست به درگاهت دراز می کنم گره های دلم را یکایک باز می کنم سر به سجده می گزارم نیاز می کنم راز دل با تو می گویم سوز و ساز می کنم نیست کس هم درد و هم نوایم به جز تو ندارم غمخواری ای خدایم خدایا این ابر تیره را از سرم دور کن این دل پر غم و کدورتم را پر نور کن فلک زندگی ام را دگرگون کرد به زیر سلطه هر سفله و دون کرد دل پر عیش و حشرتم را خون کرد به کوه دشت و صحرا مجنون کرد
تخار - افغانستان |