به یاد وطن           

میهنم چرا زار و محزونی

سر  تا پا آلوده سیل خونی

تو که شهرت آزادگی داشتی

حال چرا شکسته و زبونی

طلسم انگلیس و روس را شکستی

ثبت تاریخ زرینی و گردونی

نازم به کوه های سر به فلک کشیده ات

سرزمین زر خیزی از معادن فزونی 

تو زادگاه مردان بزرگ و سترگی

چو مولانا، فردوسی، ابن سینا وبیرونی

تو مهد دلیر مردان تاریخی

که زایشگاه علم و معرفت و فنونی

چرا حزین گشتی، غرورت را بشکستی

ز حال خود رفتی که گویی مصونی

به جای اشک از دیده خون می باری

به جای خنده داری فریاد و شیونی

هر طرف بنگرم سیلاب خون است

ز خون شهیدان جوان گلگونی

هیاهوی گریه می اید ازده شهرت

درد دل  داری و لیکن خاموش و سکونی

وطنم هر جا که هستم، تو را می پرستم

در آسمان دلم تو ستاره پروینی

(نجیب) از گفتن نمی شود درد وطن درمان

تو غربت نشینی از کشور بیرونی 

14/10/1994 Edirne - Turkiye

وطنم جان و تنم، لعل و یاقوت یمنم

تو شیرینی و من فرهاد کوه کنم

جوان میهنم، میریزم خون بدنم

عدو کج نهد پا، پایش را می شکنم

برگشت به صفحه قبلی

****************************

از غم  نوا میسازم

 

بار دیگر خود را بر سر پا می سازم

از اشک دیدهء خود دریا می سازم

گویند گریه عقدهء دل را وا می کند

خون می گریم عقده دل را وا می سازم

تخم کدورت و غم بر چینم از دل

دل را چو آیینه صدق صفا می سازم

هر چی می سرایم به وصف گل سرای

چو حافظ غزل پر بها می سازم

منال ای مرغ بی بضاعت از تنهایی

ز تنهایی بلا خیزد باری با آشنا می سازم

از خواب غفلت بیدار می شوم

خود را به کار آماده و مهیا می سازم

همچو پروانه در روشنایی جان دهم

گرد شمع می چرخم خود را شیدا می سازم

همچو مرغ خزیده در کنج قفس تنگ

از تهیدستی می نالم از غم نوا می سازم

 

افغانستان - تخار

برگشت به صفحه قبلی

****************************

اسیر عشق

یار من دلدار من کجایی که من تنهایم

در غربت سکوت، خاموش و بی صدایم

شب تا سحر از فراق اشک می فشانم

در سلول قفس اسیر درد بی انتهایم

نمی دانم شکوه از دوست کنم یا ز بخت

بختم واژگون شده است بنگر سزایم

به عشقت بال و پر می زنم در قفس

همچو مجنون دلباخته و سوخته لیلایم

لیلای خویش ز کجا یابم همرایش بپایم

به عشقش شهره و رسوای دنیایم

در تنگنای قفس، می کشم نفس

بی بال و پرم باغ  و چمن بود تمنای 

به من دل بستی، به عهد و پیمان و دوستی

تا زنده ام عشق می ورزم به عهد و وفایم

اسیر عشقم به زلف یار می پیچم

بسمل نیم نگاهم ، زنجیر عشق در پایم

برگشت به صفحه قبلی

****************************

انسان

چرا نمی فهمد انسان                       

 قدرو قیمت یکدیگر را

 وقتیکه پهلویش باشد

چرا نمی گوید اتسان

به دوستش دوست داشتنش را

پشیمانی فایده ندارد

که آب از سر گذشت

فردا بسیار دیر است

غرور بیجا چه فایده دارد

جز ندامت و حسرت

تنهایی و تباهی

چرا سخت می شود انسان

چرا بی صبر می شود در ماجرای زندگی

فردا که دیر شد پشیمان می شود

با خودش در عصیان می شود

چرا نمی داند انسان

چرا احساس خوشی می کند انسان

وقتیکه فایده و منفعت می کند

فایده بسیار بدرد نمی خورد

 وقت می گذرد انسان زیان می کند

فردا زود پشیمان می شوی

دست به گریبان می شوی

یار ، جان قربان میگویی

هر طرف سرگردان می شوی

سخت است درد بی درمان را کشیدن

از چه سبب روزهای دیدنی را ندیدن

از جنگ و جدال چه فایده

جز تنهایی و تباهی

چرا نمی داند انسان

قدر و قیمت یکدیگر را

وقتیکه پهلویش باشد .

چرا یار چرا چرا جان چرا ؟

چرا تنها چرا چرا جفا چرا ؟

کپنهاک- دانمارک

برگشت به صفحه قبلی

****************************

دردمند دردم بی دوایم

طبیب کو دهد شفایم

الفت و مهر بریدی از من

تار محبت گسیستی ای بی وفایم

امید جوانیم برفت بر باد

فانی گشت آرزو و تمنایم

ای پرنده عرش به پرواز آی

تو هستی حدیث آرزوهایم

ای شمع خاموش ای بخت خفته

بیدار شو چو شاهین به پرواز آییم

دردمند و فقیر و بینوا و ناتوانم

به فریادم برس ای هم نوایم

در دل شب میکشم آه و فریاد

به اوج آسمان پیچد صدایم

بیهوده دل مرنجان از من

من و تو یار همدم و همنوایم

در قدومت گل فشانم از در آیی

ای قدس مرغوب و بت زیبایم

از روی مهر بنگری به سویم

یک عمر به عشق تو می پایم

طوق عاشقی به گردنم آویختی

زنجیر عشق فکندی در پایم

بیا رها ساز مرا ز این تنگنا

گریستم ز تنهایی مده دیگر جفایم

بخوانم در کرانه سرود عشق

از کینه دلان پرهیز نمایم

میازار دل آزورده خاطر مرا

به دل و جان گوش کن شعر رسایم

مرد آزاده ام آزادی است شعار ما

زنجیر اسارت بشکنیم به پرواز آییم

قبله آزاده گان بود طواف دل

در روند زنده گی حق را جویایم

می سوزم و می سازم در جولانگاه عشق

در وادی رنج و غم طاقت فرسایم

کپنهاک - دنمارک

برگشت به صفحه قبلی

****************************

بهار

وای بهار آمده، زمین لاله زار آمده

به طواف گل و مل در بوستان هزار آمده

نوائی عندلیبان می رسد از دور به گوش

گل میرقصد وغنچه شکوفه وار آمده

صفائی چهره افسرده گان بخشد بهار

بوی گل و سنبل، عطر و عود از کوهسار آمده

برویم به سیر گل و سبزه در باغ و چمن

لاله رویده به صحرا، دردشت سبزه بی شمار آمده

تو هم از خواب و غفلت برخیز و بیدار شو

آماده کار شو که فصل بهار آمده

هلهله بر پا کن، طبیعت را تماشا کن

دشت و کوه صحرا گلپوش و لاله زار آمده

مطرب خوش نوای من نغمه ساز کن

آن سرو قامتم مست و هوشیار آمده

ساقی باده ناب بریز به پیک محبت

ز کان مروت عطر گوهر بار آمده

گریه مکن، اشک مریز ای شمع محفلم

که پروانه به طواف گل مست و خمار آمده

بهار حسن ترا نازم سر تا پا نازنین است

که در بساط زنده گی نقش و نگار آمده

تخار افغانستان

برگشت به صفحه قبلی

****************************

کلا م شاعر

این شعر نیست خونابهء دل است

نالهء جانکاه مرغ بسمل است

این شعر نیست سوز و ساز است

شاعری که رنجها را متحمل است

این شعر نیست گوهر نایاب است

به خون در آویخته یافتنش مشکل است

این شعر نیست احساس یک جوان است

سال ها اسیر و زار و ذلیل است

این شعر نیست درد و سوز دل است

که هر مصرع اش به خون دل تکمیل است

این شعر نیست اسرار نحفته من است

بهر آسایش دل چون گل است

چرخ زمان سکه زد به کام سفله و دون

زآه مظلومان و فقیران غافل است

ز آه مظلومان سنگ آب می شود

بی خبر از اینکه نادان و جاهل است

سال ها ست لاف از خدمت به مردم می زند

همچو نخل بی ثمر حرفشان بی عمل است

شاعر از طبیعت می آموزد سخن می پردازد

مرنج ز نابسامانی دهر، جامعه در تکامل است

به فکر شاعرانه خود شوق پرواز دارم

حسرتا که مرغ دلم بی پرو بال است

خسته نشوید از سخن طنز آمیز من

(تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است)  1

مرنج (نجیب) ز نابسامانی زمانه

واپس این تیره گیها خورشید مقابل است

 

تخار- افغانستان

1 الهام گرفته از حافظ

برگشت به صفحه قبلی

****************************

میگریم 

در فراق وطن زار میگریم

چو بلبل در گلزار میگریم

نمی دانم آشیانم چه شد

به یادش هر شب تار میگریم

فریاد و شیونم کشد بر فلک

در غم دوستان وفادار میگریم

لحظه ها میگذرد بر غم و اندوه

چو مرغ به دام گرفتار میگریم

مهجور و دور افتاده ز آشیانم

در قفس تنگ سوگوار میگریم

گریه آید مرا در غربت

چو ابر نیسان در بهار میگریم

ملال و خسته و پر شکسته ام

که در بستر بیمار میگریم

کی شود برسیم به دیدار وطن

که به شوق دیدار میگریم

ای زیبا وطنم، جان و تنم 

در فراقت لیل و النهار میگریم

 

Selimiye yurdu Blok 8 Edirne Turkiye

برگشت به صفحه قبلی

****************************

می گذرد

 

می گذرد، می گذرد روز، ماه و سال ما

کس نپرسد در غربت احوال و حال ما

از تنهایی دلم به تنگ آمد ای خدا

نقش بر آب شد خواب و خیال ما

از عشقت بی قرارم، در رهت انتظارم

دوستت می دارم، کی رسد وصال ما

می کشم جور و جفا، از یاران بی وفا

دیگران می کنند عشق و صفا، وای به حال ما

دیوار آرزوهایم تک تک به زمین افتاد

از قضا شکست، مجروح شد پر و بال ما

 

کپنهاگ - دانمارک

برگشت به صفحه قبلی