|
مسلک از یاران خویش دور و جدا افتاده ام در دانشکده تخنیک تک و تنها افتاده ام بود شهر استانبول ازدحام مردم از چانس بدم در شهر پر صدا افتاده ام آشنای با علم و دانش داشتم اندکی قطره ای بودم در میان دریا افتاده ام به معاش کم، خرج گزاف با دل پر امید بهر تحصیل در قاره اروپا افتاده ام کس نیست مرا دل آسایی کند در فنون در کشور غیر بی سرو پا افتاده ام ساقی از شراب معرفت مدهوش کن در این جا بهر امید ساغر مینا افتاده ام الهی دلم را منور کن از علم و دانش به این امید به در گاهت در التجا افتاده ام میان دوست و دشمن نساز رسوایم که در غربت و فقیر و بینوا افتاده ام مشکلم را سهل بگردان در عرصه تحصیل گر چه آلوده گناهم، به دعا افتاده ام تا خدمتی به ملت رنج دیده خویش کنم به این اندیشه به آرزو تمنا افتاده ام استانبول - ترکیه |
****************************
|
خدا خدایم، وای خدایم، بشنو آه و نوایم نا امید مگردان، ایجاب وقبول کن دعایم دوست داشتن گناه باشد تقصیرم چیست و پس عشق را چرا تو دادی برایم صبر و طاقتم بده و یا جانم را بگیر دیگر چه توانم کرد، تاریک شده دنیایم هر شب می فشارد گلویم را درد تنهایی از این حال خرابم چه می خواهی بنده رسوایم گلم را پژمرده مکن، دلم را آزرده مکن مرا شرمنده مکن، دیگر چیزی نمی خواهم دلم را به دلش آشنا کن، دردم را دوا کن گناهکارم عطا کن، ای ذات پاک کبریایم جوانیم را شاداب کن، از آب محبت سیراب کن در مکتب عشق کامیاب کن، بی واسطه و بینوایم من نمی دانستم که عاشقان گریه می کنند دردمند بی دوایم با عشق آشنایم دوستان همه رفتند من تک و تنهایم بیچاره و بینوایم، به درد عشق مبتلایم کپنهاک دانمارک تو خدای پیوند دهنده دلهایی من زاده عشقم، عشق پیچد در فضایم اگر بد کردم توبه کردم کیفر بدم دهی ورنه فرق بین من و تو چیست خدایم تو قفل گشای هر دری، از دل عاشقان باخبری ما رهرو و تو رهبری، به زبانم تو را می ستایم |
****************************
|
هلال روی تو را در شب تار می بینم جمال حسنت را همیشه بهار می بینم گیتی برابر چشمم تاریک است و تار در گلیم غم نشسته خود را سوگوار می بینم به جای اشک از دو دیده ام خون می چکد ز عشق سوزانت قلب خویش را اوگار می بینم به چه مشغول کنم دیده و دل را مدام دل ترا می طلبد چشم را در راهت انتظار می بینم هر شب قامت رسای تو در خوابم می آید ز دیدن حسن زیبایت دلم را بی قرار می بینم ای مه پروین ام ، ای قند و شیرین ام از دیدن رخسارت خود را سر شار می بینم دل محتاج لعل لبت گشته اسیر لعل لبت را شاد و پاک و بی غبار می بینم بیتو همچو مرغ در کنج قفس پر و بال می زنم چه کنم دل اسیر تو گشته، دیده را اشکبار می بینم تو مهتابی در شبهای ظلمت و تاریک به تمکین نازت چه خوب بردبار می بینم تو در آغوشم باشی اشک شادی از چشمانم میچکد ترا با چشم قدر دیده به خود افتخار می بینم شوریده عشقم از دل و جان ای نازنینم دلم را به عشقت اسیر و گرفتار می بینم ابروی تو مانند هلال است در شب نمایان در شب تاریک آسمان دلم را بی غبار می بینم از یکی عشق می ستانی، به دیگری جان می دهی در دنیای عاشقی مانند آینه تابدار می بینم تار و پودم سوخت و خاکستر شد ای یار خویش را همچو مجنون دیوانه وار می بینم ناله و فغان عاشق به گوش معشوق نمی رسد عاشق بیچاره را شرمنده و شرمسار می بینم دوستان مبتلای عشق مشوید، عشق بلای جان است که مبتلایان را خوار و زار می بینم از فراق هجر تو ای نازنین دلم (نجیب) را خسته در بستر بیمار می بینم تخار - افغانستان |
****************************
|
آرزویم مشتاقانه رسید به کامم آهوی رمیده آمد وافتاد به دامم در آغوشم گرفته فشردم شب وصل آهسته گفت: به گوشم من به تو غلامم از جام لب میگونش پیک امید بخشید بوسه ها از لب شیرینش گرفتم شد رامم بگفتم بیا با من یار شو بی تو می میرم به عشق تو شهره و رسوا و بدنامم بگفت: بتو امید دل بستم و با تو هستم بوی آشنایی میآید ز برت به مشامم عاقبت آگاه شدی از ناله های ناکامم پر کردی از عشق و می محبت ایاغم امشب همبستر شدیم، مشتاق پیکر شدیم بهای بوسه ات چند از لبت می آشامم
ترکیه - استانبول |
****************************
|
ای مرغ هماهنگ به فریادم برس بال و پرم کنده و افگنده در قفس اسیر بی خردان قرون سیاهم من در اسارت و تنگدستی میکشم نفس می تپم درجستجوی شفق آزادی غذایم خون دل واشک است و بس عشق به نوای شور انگیز بلبلان بستم بدم آید نوای زاغ و زغن و کرکس ز خشم زدند آتش به جان و تنم هرگز نپذیرم با خصم اتحاد مقدس گل و گیاهان خشکیده در باغ و چمن به جای گل روییده در دشت خار و خس جاهلان کینه توز مقتدر وقت است شهد و شیرینی است نصیب کام مگس نرخ و قیمت به اوج نهایی رسیده است شد دیار ما بی سرپرست و بی کس تخار - افغانستان |
****************************
|
ای همای بلند پروازم ای یار و همدم و دمسازم ای مرغ سخن سنج و نغمه پردازم به همت بلندت می نازم پرواز به آسمان کردی تسخیر کیهان کردی دوستان به کمالت می نازد دوشمنان انگشت حسرت می گزد ز جبین ات نشان شهامت می ریزد زبان به وصف تو سخن گوید می سزد دوستان را خوش و خندان کردی دشمنانت را مایوس و پریشان کردی ملاق به آسمان می زدی شلاق بروی دشمنان می زدی رونق به افغانستان می زدی حرف از هوانوردان می زدی در میان ابر و غبار آشیان کردی خود را از نظرم پوت پنهان کردی |
****************************
|
عید قربان آمد جان را قربان میکنم دیگران خنده کند من گریان میکنم من اسیرم از دست و پا به زنجیرم فریاد می کشم دل شب یاد آشیان می کنم ای جغد شوم بیرون شو از سینه ام وگر نه خانه دل را ویران می کنم ابر سیاه از بحر دلم برخاست اگر تشنه باشی من باران می کنم چه بسا دشوار است زندگی در غربت بهار جوانیم را زود خزان می کنم فراموش نتوان کرد تو را مادر هر دم یاد تو ای مادر مهربان می کنم قربان هر تار موی سفیدت شوم سایه قدومت را گلستان می کنم غنچه باغ دلت شکفد ، چشمت روشن از نور عرفان مشعل فروزان می کنم عید آمد دست کی را ببوسم از شوق شکایت از درد جدائی و هجران می کنم مادر من، گوهر من، تاج سر من حسرت به حالم زندگی به دیار دیگران می کنم آه و حسرت ، اشک ندامت دارم از بهر لطف برایت احسان می کنم کشیدم از بحر دل ، لعل و یاقوت و مرجان داخل پاکت انداخته برایت روان می کنم این است هدیه عیدی ام ای مادرم از روی اخلاص برایت ارمغان می کنم Uskudar – Istanbul – Turkiye 11.5.95 دوم عید روز |
****************************
|
قد الف، ابرو هلال، لب میگون داری رخسار گل، موی سنبل، دل جنون داری زلف مشکی، قامت رسا، چشم جادو کمر باریک، اندام شیک، گونه گلگون داری هر که ترا دید دیوانه و مجنون شد عشقش به دل سایه افکند خون شد به ناز و کرشمه، رمز و رموزی تو به حیله نیرنگ، و نگاه تیز تو ز بستان گل مشک بیز تو ز دریای خروشان و موج خیز تو برد عقل و هوشم، بیخود و دیوانه ام تو شمع محفلی و من به دورت پروانه ام سخن چو عندلیب و خنده مستانه داری بلبل شوریده ای نگاه جانانه داری به تمکین و ناز چشم بی گانه داری بیا که تو را می پرستم به دلم خانه داری زنده گی بی تو دشوار و مشکل است مرغ دلم به تیر عشقت بسمل است ز آه دل سوزم ای پری بی خبری به ناز و عشوه دلم را می بری به آسمان دلم ای گل اختری به یادت اشک فشانم شب تا سحری به آسمان عشقت مرغ دلم پرواز می کند (نجیب) ترا می ستاید چکمه و سرود ساز می کند |
****************************
|
شبی از شبهای شنبه کنار آب نشته بودیم گره دل را گسسته بودیم مست و نشاط و نیشه بودیم به فکر خوشبختی همیشه بودیم قصه ها از گذشته ها کردیم خاطره ها را تازه کردیم شهر روشن و چراغان بود یادی از شاعران جوان بود شمع علم و عرفان بود یادی از دوستان بود قفل دل را شکسته بودیم لب آب نشسته بودیم خوب خاطره ناب بود کنار حوض آب بود فراموش نمی شود هرگز کم و نایاب بود چند شیشه توبورک بود خوب سرد و خنک بود با هم نوش کردیم خود را مست و خروش کردیم نیشه بودیم مست شدیم غم را فراموش کردیم فکاهی ترومپوت فروش یادم آمد فهیم دریا نوش یادم آمد اسد گل فروش یادم آمد شب های جنب و جوش یادم آمد یادی از خاطره ها زنده باد ذکریای ساکن و خاموش یادم آمد عمر قصه پرداز نبود نعمان خوش آواز نبود اشرف گل باز نبود چه خوب بیروبار بود هر کس گرفتار بود همه باده نوشیدند از خوشی می جوشیدند با موزیک تکنو رقص و پای کوبی بود چه شب خوبی بود در شترنج مات شدم مصروف بازی بیلیارد شدم نصف شب نیشه کردم عشق و عاشقی را پیشه کردم درد و دل کردیم عشق خود را گل کردیم چه شبی بود آن شب بوسه می گرفتم از لب چه شیطانی بود دختر مو طلایی جوره نداشت به زیبایی
کپنهاک - دانمارک |