یک دهقان و سنگ ها

 

یک دهقان در (بنگلدیش) زمین خود را برای زراعت آماده میساخت (قلبه میکرد). در این موقع تیغ قلبه در یک چیز بند میماند، این مرد بخاطر کنجکاوی بسیار آنجا را کنده میرود تا ببیند که چی است؟ میبیند که یک صندوق است فوراً سر صندوق را باز نموده در داخل آن سنگریزده های سیاه را می بیند او آن صندوق را گرفته و به یک جایی میگزارد و تصمیم میگیرد که با این سنگ ریزه ها پرنده های که بخاطر خوردن غله (در وقت حاصلات) بیایند بزند.

بلاخره (زمین آماده شده) غله را میپاشد و هر روز با آن سنگ ریزه ها پرنده ها را که بخاطر خوردن غله به زمین میامدند میزند تصادفاً یک روز مردی که دانه های قیمتی ( مروارید، الماس، لاجورد، زمرد... .) را خرید و فروش میکند گذر نموده دو دانه از آن سنگ ریزه ها در پیش پایش می افتد متوجه میشود که این سنگ ریزه ها جواهر خیلی قیمتی استند، آنها را گرفته و نزد دهقان میرود و برایش میگوید اگر راضی باشد هر کدام اینها را به قیمت 5000 دالر بخرد؟ مرد دهقان فکر کرد که این مرد او را مسخره میکند برایش میگوید: نه! مرد جواهر فروش برایش تشریح میکند که این سنگ ها قیمتی ترین سنگ در جهان است و برایش میگوید حتی حاضر است تا هر کدام را  50.000 دالر خریداری نماید.

مرد دهقان گریه نموده و بسیار پشیمان میشود که تنها یک یا دو دانه از آن را دارد و بقیه تمام آن سنگریزه ها را دور انداخته است.

این داستان از یک کتاب (20 خاطره) توسط محمد ابو یوسف به وب ساید ( (www.islamcan.com رسیده.

برادران و خواهران عزیز! در حقیقت هر ثانیه از عمر ما که میگذرد با ارزش تر از آن است و ما آنرا بیجا تلف کرده میرویم و در روز آخرت خواهیم دانست که چقدر این اوقات با ارزش بودن ولی آن وقت خیلی دیر خواهد بود.

بناً شما این موقع را حا لا به دست دارید و از وقت گرانبهای خود بخوبی استفاده نماید.

 

سعدیا! دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میـــــــان این و آن فرست شمار امروز را

مترجم متن انگلیسی: احمد صیام « روؤفی »

 

برگشت به صفحه قبلی