|
Name: کاکا زنده دل پولیس چند نفر چرسی را که در گوشه ای پارک لمیده بودند به حوزه امنیتی آورده بود . یکی از آنها وقتی به هوش آمد ، پرسید : مامور شایب شرا ماره ده اینژه آوردین ؟ مامور پولیس گفت : بخاطری چرس کشیدن . چرسی با درک اشـتباه آمیز از گفتار پولیس ، گفت : بیشک پدرا ! ژوانی سـره خی در بتی بخیر که دود کنیم ! Name: کاکا زنده دل مدیر شعبه پیاده دفتر را که جدیداً استخدام کرده بود ، فرستاد تا یک روزنامه بیاورد . وقتی پیاده برگشت یک پارچه سنگ کوچک به دستش بود . مدیر شعبه پرسید : مه تره گفتم روزنامه بیار تو چرا سنگه آوردی ؟ پیاده گفت : مدیر صاحب مه خو بیسواد هستم . مه پیسه ره بریش دادم ، گفتم یک روزنامه بتی او غرفه والا گفت از اونجه همو سرینگیشه بگیر. ده سر ازونا تنا همی سنگ بود !!! Name: کاکا زنده دل میگن چند نفر از جوانان به میله رفته بودند . همه مصروف کباب خوردن و شراب نوشیدن بودند که یک رهگذر ریش سفید از آنجا میگذشت . وی را به کباب خوردن دعوت کردند . ریش سفید پس از خوردن کباب ، به علت تشنگی زیاد تقاضا کرد تا از نوشابه ای که خودشان می نوشیدند هم برایش بدهند . وقتی سرش کمی گرم شد بازهم تقاضای نوشـابه کرد . یکی از آنها گفت : کاکا جان ای شراب اس شراب ! کاکا ریش سفید گفت : بچیم نامیشه نگیر بریز هرچی باداباد !!! Name: کاکا زنده دل روزی از روزها مدیر شعبه بسیار نا آرام به نظر میرسید . چند نفر از خانمها و دختران شعبه باهم تبصره نموده بالاخره یکی از آنها علت پریشانی و نگرانی مدیر را جویا شد . مدیر در پاسخ گفت : طاقتم بکلی طاق شده مه منتظر هستم کی چهار بجه میشه که زودتر به خانه برسم و نیکر خانم خوده بکشم . خانمها و دختران با تعجب یکی به طرف دیگر شان نگاه کرده بازهم یکی از آنها درحالیکه از شرم گونه هایش سرخ شده بود ، گفت : مدیر صاحب ! خیر اس دردی تانه به قراری بخورین . آیا لازم اس که پیش ما سیاه سرها ایطور گپاره بزنین ؟ مدیرگفت : خواهش میکنم ، خواهش میکنم شما موضوع ره بکلی غلط درک کدین . گپ از ای قرار اس که امروز صبح وختی طرف دفتر می آمدم چون همه نیکر هایم کثیف بود مجبور شدم که نیکر خانم خوده بپوشم . مگر از خاطریکه بسیار تنگ اس مره بسیار به عذاب ساخته و به همی سبب از صبح تا حالی بسیار ناراحت و نا آرام هستم و انتظار دارم که هرچه زودتر به خانه برسم و نیکر خانم خوده کشیده از خودیمه بپوشم !!! Name: کاکا زنده دل یک اطرافی برای پسرش یک موتر فلکس واگون نوع ( بقه ای ) خرید . پسرش که به تازه گی ها آنهم برویت شناخت و واسطه پدرش لایسنس گرفته بود ، سر جلو موتر قرار گرفته به طرف خانه روان شدند . درطول راه دفعتاً موتر شان خراب شد . وقتی بانت موتر را بلند کردند اطرافی پسرش را زیر لت و کوب گرفته ، گفت : او احمق ماشین موتره ده کجا انداختی ؟ درهمین وقت یک راننده تکسی که از آنجا عبور میکرد ، موترش را توقف داده ، پرسید : کاکا جان چی گپ اس چرا ای بچه ره میزنی ؟ اطرافی گفت : باش تو که ماشینه ده کدام جای انداخته ؟ راننده تکسی از سمت عقب موتر فلکس واگون سرپوش ماشین را بلند کرده ، گفت : اینه سیل کو ماشین ای رقم موترها ده پشت سر شان اس . اطرافی وقتی ماشین موتر را دید بازهم پسرش را زیر لت و کوب گرفته ، گفت : او دیوانه خی تا اینجه تو موتره ریورس ( به عقب ) آوردی !!! Name: کاکا زنده دل پسر جوانی خانه نامزدش به مهمانی رفته بود . پس از صرف نان چاشت با خسر و خشویش مصروف صحبت بود که ناگهان درد شدیدی را در ناحیه شکمش احساس کرد و لحظه به لحظه فشار باد اذیتش میکرد . چون حوصله اش بسر رسیده بود بناً خسر بره خرد سالش را سر زانویش شاند و به فکر اینکه کسی متوجه نمیشود ویا گمان میکنند که تقصیر خسربره اش است ، آهسته ، آهسته یکی ...دو ... سه ... باد شکمش را رها کرد و خودرا سبک و راحت ساخت . پس از آنکه بوی زننده آن تمام فضای اتاق را فرا گرفته بود ، خشویش دست پسر خورد سالش را گرفت و با قهر وغضب گفت : بیا بچیم ، به بهانه تو حالی کم اس که جواب چای خوده هم ایلا کنه !!! Name: کاکا زنده دل جوانی سوار بر موتر در اشاره ترافیکی منتظر بود که دفعتاً چشمش به یکی از دوستان دوره مکتبش افتاد . هرچه صدا کرد : ... ! ....! .....متوجه نشد . بالاخره با آواز بلند چیغ زده ، گفت : او ماکیان !!! چطور هستی ؟؟؟ ..... که همان لحظه متوجه دوستش شده بود ، با لحن مغرورانه گفت : لالایت ماکیان نیس . مه خراس هستم . خراس ! جوان گفت : برو بچیم ! هرچی هستی بازهم مرغ هستی دیگه ، مرغ !!! ــ Name: احمد جواد "دره ای" روزی کسی به خانه ملا نصر الدین آمد و از وی تقاضای نمود تا مرکب اش را بدهد. شخص مذکور ملا را گفت که لطف نموده مرکب خودرا برایم بدهید. ملا فرمود که مرکب خانه نیست، در همان لحظه صدای عرعر مرکب از دالان بیرون شد، شخص به ملا گفت من صدای مرکب را میشنوم و شما میگوئید که مرکب درخانه نیست، ملا قهر شده و گفت که شما خیلی بی عقل هستید گپ مرا میپذیری یا گپ مرکب ام را. Name: کاکا زنده دل دو نفر … بعد از چندین سال همدیگر خودرا دیدند . اولی : بچه هایت حالی کلان شدن ؟ چی کار میکنن ؟ دومی : والله بچه کلانم خو ندافی میکنه خوب ساتیش ( ساعت اش ) تیر اس . دومیش کیسه مالی و دلاکی میکنه کار ازیام خوب چوک اس . لاکن امو سومیشه خدا شرمانده خوب دستش ده دول ( دهل ) زدن میگشت مگر رفته معلم شده ! ــ Name: کاکا زنده دل سرویس آماده حرکت بطرف کابل بود . یک ککو به عجله خودرا به دریور رسانده پرسید : بیادر جان ! تا کابل چند می بری ؟ دریور: تا کابل 1000 اوغانی . ککو: اگه بی چوکی و ایستاده بروم چند میبری ؟ دریور: 500 اوغانی . ککو: ده سری جنگله چند میبری ؟ دریور: 250 اوغانی . ککو: نی مه اوکه پیسه ندارم . خی اگه از پشت سرویس بدوم بریت چند بتم ؟ دریور به شوخی گفت : 50 اوغانی . ککو: بیخی صحیح اس . برو بخیر حرکت کو . بالاخره وقتی سرویس به منطقه کوته سنگی رسید ککو هرچه صدا کرد و دستک ، دستک زد دریور متوجه نشد تا اینکه به منطقه سینمای پامیر توقف کرد . بمجردیکه دریور از سرویس پایین شد ککو همرایش به جنگ شده ، گفت : والله اگه خو بریت یک کران بتم . مه میخاستم که ده کوته سنگی پیاده شوم هرچی سرت صدا کدم ، او دستک دستک زدم تو دیوانه سرویسه ایستاد نکدی ! ــ Name: کاکا زنده دل جوانی یک روز پیش از عید برای خود یک پطلون خرید . وقتی پطلون را در خانه امتحان کرد ، متوجه شد که به اندازه چهار ناخن دراز است . پیش مادرش رفته گفت : مادر جان ! اینمی پطلونه نو خریدیم کمی دراز اس . از خیریت همی ره به اندازه چهار ناخون ( ناخن ) کوتاه کو . مادرش گفت : جان مادر ! می بینی که مه خجور پخته میکنم . حالی دست هایم بند اس خی هموره ده سری کود بند اویزان کو وختی از کار خلاص شدم بریت کوتاه می کنم . جوان باخود فکر کرد که مبادا مادرش فراموش کند بناً نزد خواهری کلانش رفته ، گفت : خوار جان ! اینمی پطلونه نو خریدیم یک چهار ناخون دراز اس همی ره از خیریت کوتاه کو . خواهرش گفت : اینه می بینی که از خاطر عید مه ده خانه تکانی مصروف هستم . خی هموره سری کود بند اویزان کو وختی از خانه تکانی خلاص شدم بریت کوتاه می کنم . خلاصه اگر پیش خانم برادرش رفت ، اگر پیش خواهر خوردش رفت هرکدام گفتند که : فعلاً مصروف هستم هموره سر کود بند اویزان کو وختی از کارها خلاص شدم بریت کوتاه میکنم . بالاخره جوان ناگذیر و ناچار پطلونش را به کودبند آویزان کرد تا یکی از آنها کوتاه نماید . مادرش که از پختن خجور خلاص شـد پطلون پسـرش به یادش آمد . پطلون را ازکود بند گرفت ، پس از آنکه به اندازه چهار ناخن قیچی کرد ، دهن پاچه های پطلون را بخیه کرده ، دوباره به کود بند آویزان کرد . بعداً خواهر کلانش وقتی از خانه تکانی خلاص شد ، پطلون را از کودبند گرفت ابتدا به اندازه چهارناخن کوتاه کرد سپس کناره های پاچه های پطلون را بخیه کرده ، به کود بند آویزان کرد . به همین ترتیب خانم برادرش و خواهر خوردش نیزهرکدام پس از ختم کارهای شان پطلون را به اندازه چهار ناخن کوتاه کرده ، پس از بخیه کردن دوباره به کود بند آویزان کردند . فردایش یعنی صبح روز اول عید وقتی جوان از خواب بیدار میشود ، دفعتاً خلاف انتظار چشمش به کودبند می افتد که به عوض پطلونش یک نیکر آویزان است !!! ــ Name: کاکا زنده دل شوهری زودتر از هر روز دیگر از وظیفه برگشته ، به خانمش گفت : مه امروز یک دوست خوده بری نان شو بخانه دعوت کدیم ! خانمش با دست پاچگی گفت : چرا ای کاره کدی . چند روز اس که خانه ره جارو نکدیم ، ببین چقدر تیت و پرک و گدو ود اس . دو روز اس که ظرف ها ناششته ( ناشسته ) مانده . دو هفته اس که کالاشویی نکدیم . لباسهای ششتگی همیطور بی اتو مانده . هیچ چیزی بری خوردن ده یخچال نداریم . حالی مه زودتر ده کدام کارم برسم ؟ شوهر گفت : میفامم ! میفامم ! پروا نداره هیچ فرق نمیکنه ! خانمش با عصبانیت گفت : چطور پروا نداره ؟ چطور فرق نمیکنه ؟ وختی میفامیدی خی چرا دعوت کدی ؟ شوهر گفت : فکر کدم بهتر اس بیایه از نزدیک ببینه . چراکه ده ای روزا هوای زن گرفتن ده سرش زده !!! ــ Name: کاکا زنده دل معلم به یکی از شاگردانش گفت : از یک موجود نام ببر ؟ شاگرد گفت : يخ! معلم گفت : يخ خو موجود نيس ؟! شاگرد گفت : چرا نيس ؟! آخه ده تمام بازار ، ده همه جایا نوشته اس ، يخ موجود است!!! ــ Name: کاکا زنده دل یک بس مسافربری در یک سرک سرپایینی روان بود و مردی به دنبالش می دوید . رهگذری برایش گفت : فکر نمی کنم گیر کده بتانی . مرد درحالیکه هنوزهم می دوید با نگرانی گفت : دعا کو که گیرش کنم چراکه مه خودم دریور بس هستم ! ــ
Name: کاکا زنده دل یک پسر اطرافی که تازه موتر خریده بود ، نامزدش را به چکر می برد . در طول راه نامزدش رو به پسر کرده ، گفت : آیا همرای یکدست دریوری کده میتانی ؟ پسر اطرافی با غرور گفت : تام ( تو هم ) عجب گفا میزنی اینه سیل کو . دختر با شادمانی گفت : بسیار خوب ، بسیار خوب حالی همرای دست بیکارت بینی خوده پاک کو که بیخی کشال شده ، کم اس که دلم بد شوه !
Name: کاکا زنده دل یک جنایتکار وقتی متوجه شد که پولیس در تعقیبش است ، داخل کودکستان رفته در بین اطفال به غذا خوردن شروع کرد . پولیس پس از جستجو جنایتکار را پیدا کرده ، گفت : اینجه چی میکنی ؟ بیا به حوزه بریم . جنایتکار به لهجه طفلانه گفت : مه په په موخوروم . پولیس گفت : په پی خوده بخو که مه تره ده بوف جا جا می برم !!!
Name: کاکا زنده دل یک نفر به بسیار وارخطایی بار بار جیب های خودرا می پالید . خانمش صدا کرد : اومردکه چرا ایقدر نگران و پریشان هستی . چی ره می پالی ؟ شوهر : او زن کم اس دیوانه شوم . خانم : چرا چی گپ اس ؟ شوهر : باش تو که امروز پیسه معاشه ده بکسک خود مانده بودم حالی بکسکه گم کدیم . هرچی جیب های خوده می پالم پیدا نمیشه . خانم : همه جیب هایته پالیدی ؟ شوهر : آه . خانم : جیب بغلی کرتی ته چطور ؟ شوهر : نی تاهنوز ندیدیم ، بیخی میترسم . خانم : چرا ؟ شوهر : آخه اگه ده اونجه هم نباشه زاره ( زهره ) ترق میشم !!!
Name: عليرضا كابلي روزي ملا خرش رابه سختي ميزديك نفر اوراديد كه خرش رابه سختي ميزند گفت چراآن زبان بسته راميزني گفت ببخشيد نمي دانستم كه باشمافاميل است
Name: کاکا زنده دل یک اطرافی به شهر کابل آمده بود . علاوه بر بعضی ضروریات ، یک دانه چاینک چینی بسیار قشنگ و زیبا نیز خریداری کرده بود . در راه برگشت در نزدیکی های قریه ای شان یک پتره گر را دید که قریه را ترک میگوید . دفعتاً نه تنها پتره گر را توقف داد بلکه چاینک را قیل کرده به زمین زده ،گفت : بگیر بیادر همی چاینکه هم پتره کو! پتره گر گفت : چرا چاینک جور و تیار ره شکستاندی ؟ اطرافی گفت : باز دگه وخت اگر بشکنه ده قریه ما پتره گر پیدا نمیشه !!!
Name: فيض/فيضي/ايمل faiz_af_kabuly@hotmail.com شاككو يك روز در يك موتري سرويس كه به استقامت سرك بي بي مهرو روان بود كلينر موتروان صدا كرد بي بي مهرو يك زنكه جواب داد تا ميشه دراين وقت يك زنكه فكر كرد كه هر كسي كه تا ميشه بايد است نام خود را بكيرد صدا كرد شاككو. اين فكاهي را از طريق سايت قطغن براي احمد تميم /فيضي/در ولايت كابل تقديم ميدارم Name: فيض/فيضي/ايملfaiz_af_kabuly@hotmail.com در مسير راه جلال آباد و كابل مسافرين يك موتر دفعتآ داد وبيداد انداختن كه خليفه موتر ايستاد كو كه يك نفر از كلكين موتر بيرون افتاد موتروان جواب داد كه فكر نكنيد كرايه خوده داده بود.اين فكاهي را از طريق سايت قطغن به صديق جان/وفا/در ولايت كابل تقديم ميدارم Name: محمد فیاض امید احمدی روزی یک خر ده چشمهایش لنز مانده بوده روان شده طرف جنگل لحظه که ده جنگل داخل میشه تمام حیوانات بالای خر میخندیدند .خر به عصبانیت روی گشتانده گفت! چی گپ است ده عمرتان آهو را ندیدین مگم ای فکاهی را تق و دیم میکنم به تمام علاقه مندان سایت قطغنی
Name: احمد ظاهر طنین صف نانوایی ساده لوح در صف نانوایی ایستاده بود.نانوادفعتأ گفت: بیادرا صف بسیار دراز شده ، دو سه نفرآخر ایستاد نشن که نان برشان نمی رسه. ساده لوح رخ به مردم کرده گفت: بیادرا نزدیک نزدیک ایستاد شوین که صف کوتاه شوه و به همو دو سه نفر آخرم نان برسه. Name: فيض فيضي ايميلfaiz_af_kabuly@live.com روزي از يك برادري بشتوزبان برسيدند كه جند ساله هستي بشتون كفت 28ساله هستم 4ساله بعد باز از همين شخص برسيدند باز هم كفت كه 28ساله مردم كفتند كه عجيب است 4سال قبل هم كفت 28ساله و حالا هم بشتوزبان جواب داد كه اي مردم شما نميدانيد كه از بشتون ها هميشه يك سخن است.بامعذرت كه تيلفون ام فارسي نداشت نتوانستم حرف هارا به درستي بنويسم واين فكاهي را به احمد تميم فيضي در ولايت كابل از طريق سايت قطغن ميفرستم.
Name: هلال یک وقت در وردک والی مقرر می شدهمه مردم ره جمع کردن که فردا والی نو میاید خوب بلاخره صبح شد وقت امدن والی شد یک تانک زریدار پیش و از پشتش یک موتر جیپ روان است کفتن اونه والی امدموتر که ایستاد شد و والی از موتر پاین شد یک دفع صدا کردن درت داخو سلی دی
Name: غلام عباس یک شب ملا نصرالدین از سر بام به پایان افتاد ار سرو صدای افتادن ملا همسایه ها بیدار شدن و بیرون آمدن به ملا گفتن که چی گپ بود ملا گفت که ولا من هم نمیدانم من هم همین لحظه رسیدم فکاهی روزی از روز ها در یکی از قریه ها مادر کسی وفات نموده بود آن شخص خیلی های پریشان بود و زیاد فریاد و نالان میکرد از جمله مردمانی که در آنجا جمع شده بودند جوانی برخاست و کفت شما چرا زیاد خفه میشوید این خو تنها مادر شما نبود اینها مادر من بود مادر او بود مادر تمام قوم و قریه مابود شما هیچ تشویش نداشته باشید ما در غم همرایتان برابر شریک هستیم ، ان شخص بعد از شنیدن سخنان آن جوان احساس غم شریکی اش را نمود و تسلیت حاصل نمود و مردم به آن جوان آفرین کفتند به همین ترتیب روزی دیکری در یکی از قریه ها خانم کسی وفات نموده بود آن شخص خیلی ها مینالید یکی از جوان ها که در جنازه قبلی شرکت کرده بود و سخنان جوان دیکر را شنیده بود برخاست و به خاطر تسلیت برایش چنین کفت : برادر عزیز خفه نباشید این خو تنها خانم شما نبود خانم من بود خانم او بود خانم همه قریه بود پس شما چرا خفه میشوید ما در غم همرایتان شریک هستیم در این لحظه مرد هیجان شده برخاست و آن مرد را به اندازه زیاد لت نمود ، هاهاهاهاهاها. خوب از شما برادران خواهشمندیم که خانم کسی را چنین نکوید تا شما لت نه خورید با احترام دوست شما .
Name: farzad یک روز خانه شیطان بچه شد وقت که کلان شد پدرش بیرون برد همه چیز را برایش معرفی کرد گفت این خر است بچیم این موتر است یک دفعه بچه یک آدم را دید گفت الا پدر جان این چی است ؟ پدرش گفت چپ شو بچیم .می فهمی این ها همان کس های هستند که همه کار های خراب را میکنند باز میگن که لعنت به شیطان
Name: احمدرشاد تلاش میگن از یک استالفی پرسیدن چرادرآخر گپ تان شما س میگین استالفی گفت هرکس گفتس بد کدس خوب تشکر میکنم از سایت قطغنی میخواهم که یک گروپ جورکنیم در سایت قطغنی اگر کسی در گروپ ما شامل میشه نام گروپ هم گروپ افغانها میمانیم اگرشامل میشین لطفانام گروپ را در فکاهی خود نوشته کنین تشکر
Name: عبدالوحيد مرزايي روزي يك موش در بوتل شراب افتاد بسيار تلاش ميكر كه از بوتل بيرون بيايد.ناگهان يك پشك پيدا شد بسيار پشك تلاش ميكر د كه تا موش را نوش جان كند موش برايش گفت" اول من را از بوتل بيرون بكش باز نوش جان كن " پشك قبول كرد. و اورا بيرون كشيد. و موش فرار كرد در داخل خانه خود شد و پشك برايش گفت: تو خو وعد كردي كه پس به وعده خود وفاكن . موش گفت: برو برادردر وقت نشه خو مردم هر چيز ميگه. ها ها ها ها ها Name: Haseebullah یک روز از یک استالفی پرسیدن سه نوشابه را نام بگیر که حرف آخرش س باشدگفت فانتاس کوکس اسپرایتس Name: Haseebullah Laghmani
Name: احمدرشاد تلاش یک شب خانه ملا نصرالدین درز میاید تمام کالا های ملا را جمع میکند در پندک بسته میکند همه دزد ها یک یکی پشت میکند و میروند در نصف راه میبینن که ملا هم یک پندکی کالا را پشت کرده به دنبال دزد ها میاید یک بار یک دزد پرسان میکند کجا میری ملا ملا جواب میدهد خوب شد که شما آمدین من را صاحب خانه جواب داده من فردا خانه شما کوچ میامدم دزد ها تمام کالا را میندازد و میگروزند Name: احمدرشاد تلاش دو لافوک لاف میزدند اولی میگفت پدرم موتر ایقدر تیز میدوانه که تمام پایه های که در سرک است یکی معلوم میشه دومی گفت او چیزی نیست پدرم موتر میدوانه در چهاراهی اوقدر تیز دور میخورد که نمبرپلیت پشت سر موتر را میخواند Name: احمدرشاد تلاش یک روز سه ریس جمهورهای سه کشور به هم سفر میکردند در طیاره ریس جمهورهای ایران پاکستان و افغانستان بین خود شرط زدن هرکس کشور خوده شناخت جایزه دارد از افغانستان از طیاره دست خوده کشید گقت اینجا افغانستان است گفتن چی فهمیدی گفت که دستم در کوه هایش خورد شناختم گفتن تو فهمیدی دومی دست خود از طیاره کشید گفت اینجا ایران است گفت چی فهمیدی گفت از هوای خوبش گفتن تو هم فهمیدی نوبت به پاکستانی رسید دست خوده کشید گفت اینجا پاکستان است گفت چی فهمیدی گقت وقت که ساعت من را در هوا از دست من زدن **************** Name: محبوب ا لله عصمتی روزی مریضی نزد داکتر رفت وازمریضی خود به داکتر کفت؟ داکتر برایش معانیه مواد غایطه داد خلا صه مریض رفت در معاینه خانه مواد غایطه را داد ونفر لابراتوار برایش کفت بعد از ۳ روز نتیجه حاضر میشه. خوب مریض رفت یعد از ۳ روز امد برای نتیجه نفر لابراتوار برایش کفت یک اشتباه شده میشه اکر یکبار دیکر مواد را معانیه کنیم خوب مریض باز هم مواد را داد و نفر برایش کفت که فردا نتیجه را بیکیرد. خوب مریض فردایش امد نتیجه حاضر نشده بود. بازهم اشتباه خلا صه مریض بیچاره ۳ باز مواد غایطه داد ودفعه اخر که برای نتیجه امد نفر لابراتوار برایش کفت بسیار معذرت میخواهم نمی فهمم که چرا اینقدر اشتباه میشه. مریض به بسیا ر اعصبانیت کفت ده اینجه چه خورد وبورد است **************** Name: احمد رشاد تلاش دو لافوک بین هم لاف میزدند اولی گفت پدرم ایقدر پیسه دارد که تمام کابل میخره دومی حیران ماند که چی بیگه او بیسار لاف کلان زد مه چی بیگم یک دفه خنده کرد و گفت هه هه هه پدرم تصمیم ندارد که کابل را بفروشد **************** Name: محمد فیاض امید کدام مردکه را پرسیدند که از میوه جات چی خوشت میایه .گفت:کیله خو خوشم میایه افسوز که خسته اش کلان است. **************** Name: حامد عبادالله خینجی روزی ملاباخرش به امریکامیرفت ناگهان بادخرش رفت ملاخندیدگفت عجیب است من نارسید تواینگلیسی گب مزنی **************** Name: داکتر امین دانش سه زن در بک محفل عروسی خبربودند اولی گفت مه پراهن سِیــاه می پوشم بخاطریکه شوهر مه موهای سیــاه دارد هر دوی ما جوره مقبول معلوم می شویــم دومی گفت مه مه پراهن سیــاه و سفیــد میپوشم به خاطرشوهرم مو های سیــاه و سفیــد داره و هر دوی ما خوب جوره معلوم مشویــم سومی گفت که از گپ های تان معلو مشه که مه در محفل نروم و یا اگر بروم پراهن نپوشم به خاطریــکه شوهر مه کل است. **************** Name: فهیم تخاری جمعی ازریشسفیدان نزدکرزی رفتندوگفتند :کرزی صاحب چراخودت این خارجی هارا در کشورماآورديي؟کرزی جواب داد: اوبیادرهامه بخدااگه اینهاراآورده باشم,آنها مرااینجاآورده اند. **************** Name: جاويد سة نفرجرسى كة سخت نشةبودنداز بيش يك بلدنك تر مشدند. يكيشان كفت لالا همى بلدنك خانة نبريم؟ديكرش كفت ولا راست ميكي,بجةها شروع كنيد بة تيلة كدن.هر سة شان كرتيهايشان را كشيدندو شروع بة تيلة كردن شدند.در همين موقع دزدى أمدوكرتيها را دزديد,دقايق بعديكى بة عقب نكا كردديد كرتيهايشان نيست كفت لالا, لالا ايقة تيلة كرديم كة كرتيهاى ماهيج ديدة نميشة. **************** Name: فرید یک زن همرای بچه خود در سرویس بالا شده در پیشرویش یک نفر شیشته بوده گفته: بچیت چقه بد رنگ است, مه ایطور اشتک بد رنگ هیچ ندیده بودم, توبه از ایطور بد رنگ, زن هر چه گفته چپ شو مگر او نفر ادامه داده , زن که به تنگ شده بود شروع کرده به گریه, دریور سرویس آمده و نفر را از موتر پایین کرده بعد ازو برای دل آسای زن رفته یکدانه سیب و یکدانه کیله آورده,گفته:خیر است خوار جان گریه نکو,اینه بگی, ای سیب از خودت و ای کیله هم از شادیت! هاهاها **************** Name: شریف جان و صمیم جان از هالند شهر الکمار در یکی از عروسی ها یک زن پیر موزیک فرمایش میداد و خودش میرقصید چندین بار دختر های حوان از زن پیر خواهش کردن که بنشیند تا میدان بیکار شود که خود شان رقص کنند ولی زن پیر نمینشست بلاخره یک دختر جوان قهر شد وگفت خاله جان رقصهایت کهنه است وخودت هم پیر هستی وکسی رقصت را سیل نمیکند برو بشین زن پیر گفت خیره مه خدایم میرقصوم **************** Name: شریف جان و صمیم جان از هالند شهر الکمار
**************** Name: شریف جان و صمیم جان از هالند شهر الکمار سه زن پیر تصمیم گرفتن که عروسی کنند. به اخبار چنین اعلان دادن با یکی ازدواج کن دو تا جایزه بگیر. **************** Name: شریف جان و صمیم جان از هالند شهر الکمار زن از شوهرش می پرسه: عزیزم! تو زن مقبول دوست داری یا زن با شعور؟ شوهرش می گه: هیچ کدام عزیزم! من ترا دوست دارم **************** Name: فرید نام یک نفر پیش داکتر دندان رفته گفته دندانهایم بسیار زرد هستن چیزی چاره داره! داکتر گفته بلی نکتایی نسواری رنک بسته کو **************** Name: فيض محمد >وفادار<
**************** Name: ایمل یک شوهر به خانم خود کفت عزیزم متوجه هروقت که من تشناب میروم چراغ تشناب خودش اتومات روشن میشه خانم اش کفت وی در قارخدا شوی مه میگم که چرا هرروز یخچال شاشه بوی میدهد **************** Name: ایمل یک جرسی چرسه زد نشه شد بعدا تشناب رفت هر قدر زور جیزی نیامد یکدفعه سرخوده بایین کردو ګفت بیانی فقد کسی میخوریت **************** Name: حسنا روزی خانم به شوهرش گفت هر وقت بد قواره را که بیبنم خنده هم می گی ره شوهرش گفت از همی خاطر هر وقت نزد اینه خنده می کنی **************** Name: زحل دساده ملا ځواب يوه سړي له يوه ملا نه پوښتنه وکړه ، چې ولې د هر کتاب په سرکې بسم الله الرحمن الرحيم ليکل شوي دي ؟ ملا ځواب ورکړ ، چې داسې ونکړي د چا پلار به په دې پوه شي ، چې د کتاب سراوبېخ چېرې دي ! **************** Name: مصطفی عزیز یک مردک از افغانستان در یک هوتل ایرانی نان میخورد که یک قابلی فرمایش داده بود مگر استخوانها را میخاید یک مرد ایرانی که با خانمش آمده بود صدا زد ! های تو که استخوان هاره میخایی سگ ها در افغانستان چه میخورند. همه مردم به این مرد خندیدن مردک که از افغانستان بود گفت او مردم جواب این شخص اجازه هست همه مردم گفتند بلی اجازه!! مردک که از افغانستان بود صدا زد سگ های ما در افغانستان ساندویج میخوره (بخاطریکه او مرد ایرانی با خانمش ساندویچ میخوردند)هههههههه **************** Name: عبدالوحید مرزایی ورح الله رشیدی در ایران روزی یک مرد افغانی سوار به بس شهری بود میخواست از شهر تهران به شهردیگری برود روزنامه میخواند ولی بیسواد بود . روزنامه را سرچپه گرفته بود.در همین حال یک دختر ایرانی در پهلویش نشست . و گفت :( آغا روز نامه را اینجوری نخوان) روز نامه را برایش راست کرد وگفت : اینجوری خوانده میشه . مرد افغانی گفت : اینجوری همه کس خوانده میتواند مردی اینجوری بخوانش .ها ها ها ها **************** Name: حقمل یک اطرافئ نو به شهرآمده بودداخل مکدونالدس شد یک همبرگرخریدوهمرای کاغذش خوردرفت دوباره آمد گفت اینبارهمرای کارتن ببیچانید که سیرنشدم **************** Name: محمد اسماعیل
یک روز سه نفرسیاه پوست هالاف میزدن اولی گفت زنم اینقدرسیاه است که دستش را کارد برید خونش سیاه عین خودش سیاه بود دومی خندید وگفت بابا زنت تو خو ایچ سیاه نیست زنم به قدری سیاه است که پایش شکست عین استخوانش سیاه بود سومی گفت که زنم به قدری سیاه بود که پری شب گوززد تا به امروز در تاریکی بودیم **************** Name: عزت الله دو نفر از شار قشلاق روان بود در ملي بوس ششت يكشرا پشه بسيار آزار داد باز بري انديوالـش كفت اگر اینرا بكيرم بسيار سخت جزا خات دادم وباز درقشلاق رسيد بشه را كرفت دو پـرش را كنده كرد وبرايش كفت تاشاره قتي بايت برو **************** Name: دصرلله یکی در جریان نمازخواندن و دیکر دوستان همه نماشا داشتند یکی از دوستان کفت قدوس جان خیلی شخص متدین است یک وقت نماز اش قضا نیست در همین حال قدوس جان رو میکرداند و میکوید آری در حین حال روزه هم دارم **************** Name: زینت جان وجاوید صباوون نامزادی کسی را گفتند که به نظر تو نامزادی چی است؟ گفت نامزادی مثل ازی است که پدرت برایت باسکل بخرد اما نماند که سوار شوی **************** Name: حفیظ الله حبیب
روزی دو دوست باهم نشسته بودند یکی از دیگرش پرسید دست چپم میخاره چه میشه ؟ دوستش گفت پول برایت میایه . لحظه ای گذشته بود باز پرسید : دست راستم میخاره چی میشه ؟ دوستش گفت : پولت مصرف میشه . چند دقیقه بعد باز پرسید : پشت گردنم میخاره چی میشه دوست ؟ دوستش که اینبار به تنگ شده بود گفت .چیزی نمیشه گرگ زدیت بخیز خوده بشور **************** Name: Mineh
خانم جواب داد٬ بیبی حوا ٬ ګفتند چرا ؟ ګفت بخاطر که خوشو نداشت ****************** Name: nilofar به يک پيره زنه ميګن ننـه
شوهرت بيديم و يا بفرستيم مکه ؟ ننه ميګه مکه که فرار نميکنه ***************** Name: down town boys یک روز دونفر نشه ئی با هم روبرو شدند یک شان نشه چرس بود ودیگری نشه شراب شرابی به چرسی میخاست نشان بته که مه نشه استم گفت اوبیادر راه بتی ؛ چرسی دید که نشه خود رخ زده گفت بیادر به یک شرط که یکی یکی تیر شوید ****************
|