۵ ۴ ۳ ۲ ۱   صفحه

فکاهی های صوتی و تصويری

ع (ع
03. January 2010

مامورزراعت دریک ازولسوالی های دوردست مقررشده بود ومیخواست بطرف وظیفه اش برود که درراه میرفت که بیسارمانده هم شده بود ووقت هم ناوقت تصمیم گرفت که شب درکدم جای سپری کند ازدوریک خانه به نظراش رسید رفت ودروازه را تک تک کرد که یک خانم بیوه که تنهادراین خانه زنده گی میکرد دروازه رابازکرد ومامورزراعت مشکلات اش رابیان کرده گفت که مامورزراعت هستم وناوقت شده میخواهیم که شب دراینجا ه باشم وروزبروم خانم ازخدا همین روزرامیخواست اما مامورزراعت که نان هم خورد گفت که مامورزراعت هستم که خواب شد میگفت مامورزراعت هستم خلاصه درهرکارمامورزراعت یاد میکرد بلاخره بدون کدام واقعه شب سپری شد صبح بعدازنوش جان کردن چای ووقتکه که ازخانم خدا حافظی میکرد دید که درحویلی یک خروس وده مرغ ماکیان باهم یکجااست مامورزراعت به خانم گفت که این چی است یک خروس وده ماکیان خانم گفت که این خروس هم مامورزراعت است ع-ع

کاکا زنده دل
31. December 2009

یک چرسی دو تا خر داشت . یکی از روزها وقتی از خواب بیدار شد ، دید که یک خرش زنده است ولی خر دومی را گرگ خورده وجز چند پارچه پوست و استخوان چیزی باقی نمانده است . چرسی که کنترول اعصابش را بکلی از دست داده بود گاهی گیریه میکرد و گاهی از ته دل قهقه میخندید . مرد همسـایه سر خودرا از روی دیوار پیش کرده ، پرسـید : او دیوانه خیریت خو اس ؟ چرا گیریه میکنی ؟ چرسی گفت : دیوانه خودت هستی . نمی بینی که یک خریمه امشو گرگ خورده . مرد همسایه بازهم پرسید : خی چرا خنده میکنی ؟ چرسی گفت : ازی خاطر خنده میکنم که آیا وختیکه خر اولی ره گرگ میخورده خر دومی از ترس چقدر غرت ... غرت ... گوز زده باشه !!! ـ

کاکا زنده دل
31. December 2009

پسر جوانی به سفر رفته بود . حین برگشت بمجردیکه به خانه داخل شد ، دید که پدر و همه برادرانش ریش های دراز ... گذاشته اند . دفعتاً به گیریه شده ، با وارخطایی پرسید : تیز بگوئین چی گپ شده ؟ چی بلایی به سر ما آمده ؟ کی مُرده ؟ چرا ایقدر ریش های دراز ؟ پدرش که یک آدم سخت و ممسک بود ، با قهر و غضب گفت : احمق دیوانه چرا ماشین ریش تراشی ره کتی خود بُرده بودی ؟ !!! ـ

 p 1
31. December 2009

پک روزپک نفر دردشت روان بود وسر خودرا بطرف اسمان بالا گرفته مپگفت خداپا مرا پپسه دار بساز همپن را مپگفت مپرفت تصادف پاپش به سنگ بند شده افتپد مردخپست کالای خودرا تکاند گفت قربانت شوم وقتی که پپسه نمپتی چرا تپله مپکنی

*******************

جان خرابات

30. December 2009

روزی شوهر ازخانم خودپرسید عزیزم تال بغیر ازمن کسی دیگری دربسترهمرایت خابیده خانم جواب داد نخیر تاحالا هیچ کسی نخوابیده تنها شخصی که خوابیده تو استی دیگران همه بیدار بودن ها ها ها ها

کاکا زنده دل
30. December 2009

جلندر خان و قلندر خان دونفر از خان های یک قریه بر سر آب داخل حوض مشترک با همدیگر جنگ و دعوا داشتند . بالاخره پس از سروصدای زیاد به توافق رسیدند و به وسیله یک طناب یا ریسمان آب حوض را از وسط دو نیم کردند . نیمه های شب یکی از اهالی قریه متوجه شد که افراد جلندر خان با سطل های خود آب حوض را از یک سمت به سمت دیگر می ریزند . پرسید : او بیادرا ده ای نیم شو ( شب ) چی میکنین ؟ یکی از آنها گفت : چپ باش ! ما او ( آب ) های سمت قلندر خانه ده سمت خود می ریزانیم !!! ـ

p1
30. December 2009

روزی در رپل سوار بودم بطرف کار مپرفتم در درون رپل دود پپدا شد ودرون رپل تارپک شد کسی مپگفت رپل در گرفت کسی مپگفت افتاب گرفته شد کسی ک مپگفت شب شد خوب بالاخره معلوم شد که هپچ پک نشده بود پک زن سپاه پوست گوز زده بود

کاکا زنده دل
28. December 2009

یکنفر به دادگاه رفت تا زنش را طلاق بدهد . قاضی : چرا ؟ بخاطر چی می خایی زنیته طلاق بتی ؟ مرد : قاضی صاحب ! ای زن از همو روز اول عروسی هر چیزه بطرفم قلاج میکد . قاضی : خی چرا حالی باد ( بعد ) از ده سال بری طلاق دادن آمدی ؟ مرد : آخه قاضی صاحب ده ای تازه گیها نشانش پخته شده ! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

رهگذری از کنار قبرستان میگذشت دفعتاً متوجه شد که صد ها نفر بخاطر اشتراک در مراسم بخاک سپاری یک جنازه حاضر شده اند . وقتی نزدیک رفت دید یک جوانی که زنجیر سگش را به دست دارد و هرلحظه اورا ناز و نوازش میدهد ، ازهمه بیشتر خوشحال معلوم میشود . بناً به آهسته گی پرسید : بیادر جان ! ای جنازه حتماً از کدام فامیل سرشناس ویا کدام سرمایه دار بزرگ اس که ایقدر مردم سرجنازه آمدن ؟ جوان خنده کنان گفت : نی بیادر! ای جنازه خشویم اس . ای سگه می بینی چهار سات ( ساعت ) پیش خشویمه خورده بود . از بسکه زده و زخمی و تکه و پاره کده بود بالاخره فوت کد . رهگذر با شنیدن این گپ دفعتاً گفت : بیادر جان ! خی تره به خدا قسم همی سگیته یک نیم سات بریمه قرض بتی . جوان گفت : تو چی میگی ؟ ای تمامی مردمه که ده اینجه می بینی همگی شان ماطل ( معطل ) هستن که باد ( بعد ) از دفن شدن جنازه ، سگی مه ره به نوبت همرای خود ببرن !!! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

میگن زن یکنفر گم شده بود . پس از تپ و تلاش و جستجوی فراوان بالاخره با برادرش به دفتر پولیس مراجعه کرد . پولیس گفت : شما تمام مشخصات خانم تانرا بدهید ما از همین اکنون بصورت عاجل به دریافت آن اقدام میکنیم . شوهر خانم گم شده گفت : قد متوسط ، چشمان پیاله پیاله ، ابروها کمان کمان ، لبان گوشتی ، موها قلاج قلاج ، کمر باریک ، سینه ها برجسته ، اندام متناسب یعنی چاغک و کلوله گک ، چهره جذاب ، رنگ جلد سبزه روشن ... درهمین وقت برادرش حرف هایش را قطع کرده ، آهسته به گوشش گفت : اوبیادر ! از برای خدا چرا دروغ میگی او قاغ روده خلیسی ره کتی ازو چشم های لق لق ، بینی کـُپ ، ابرو گک های تار تار ، دان ( دهن ) کشاد ، دندان های پخ و لب های انتیک که ازلاغری می مُرد و تمام قبرغه هایش ده روی سینه و شکمش مالوم میشد ایقه زود فراموش کدی ؟ شوهر گمشده آه پُر سوزی از دل بیرون کشیده ، گفت : او بیادر چی بخیلی داری ؟ دلک مام داغ داغ اس بان دیگه حالی مامور صاحب اگه پیدا میکنه خو یک چیزی صحیح ره پیدا کنه که هوس و ارمانم برایه !!! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

معلمی خطاب به شاگردانش گفت : همه ای تان بنویسید که اگر رئیس یک اداره می بودید چه میکردید ؟ پس از چند لحظه متوجه شد که همه شاگردان به عجله و با هیجان به نوشتن آغاز کرده اند مگر بجز یکی از آنها که نشسته و از کلکین بیرون را تماشا می کند . معلم پرسید : تو چرا نوشته نمیکنی ؟ شاگرد گفت : منتظرهستم تا سکرترم بیایه ! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

معلم ریاضی به شاگردانش گفت : a = b b = c پس a = c یکی از شاگردانش گفت : من شما را دوست دارم . شما دخترتان را دوست دارید . پس من دختر تانرا دوست دارم . ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

زن : ای سیت قاشق وپنجه ره که خالیت بخاطر تحفه عروسی ما داده حتماً ازجنس نکل اصل نیست . مرد : تو نکل شناس هستی ؟ زن : نی مه نکل شناس نیستم ، مگر خالیته خوب می شناسم ! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

فتاح : الو اینجه رادیو اس ؟ گوینده رادیو : بلی بفرمائین . فتاح : ببخشین صدایم بطور زنده پخش میشه ؟ گوینده رادیو : بلی بفرمائین . فتاح : صدایم ده نانوایی هم پخش میشه ؟ گوینده که تا اندازه ای ناراحت شده بود ، گفت : بلی ! بلی ! لطفاً سوال خوده مطرح بسازین . فتاح : قدوس بچیم نان نخری ، مادریت خریده ! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

یک کاکا ریش سفید اطرافی در لب دریا با آواز بلند صدا میکرد : ماشا الله ! ماشا الله ! ماشا الله ! رهگذری پرسید : کاکا جان خیریت خو اس ؟ چرا ماشا الله ، ماشا الله میگی ؟ ریش سفید گفت : سیل کو که بچیم نام خدا چی نفسی داره . یک ساعت اس که ده زیر او رفته تا هنوز سر خوده بیرون نکده !!! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

اولی : پرچمی جنت موره ؟ دومی : اری موره . اولی : خلقی جنت موره ؟ دومی : نيم شی موره نيمشی نموره . اولی : مجاهید جنت موره ؟ دومی : کل شی خو نموره یگان تایشی اگه بوره چیزی گوفته نمیتانوم . اولی : خی طالیب جنت موره ؟ دومی : نه جنت خو طويله نيه !!! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

روزی از روزها یک دخترک دویده دویده آمد و یک دانه سیب را برای مادرش داد . مادر: بچیم ای سیبه از کجا کدی ؟ دخترک : مه ده درخت بالا شده بودم . از درخت کندم . مادر: بچیم دگه ده درخت بالا نشوی که نیکرت مالوم میشه . خوب نیس که کسی نیکریته بیبینه . چند روز بعد بازهم دخترک یکدانه سیب را برای مادرش آورد . مادر: تو بی حیا بازهم ده درخت بالا شده بودی ؟ مه تره نگفته بودم که نیکرت مالوم میشه ؟ دخترک : نی مادر جان پیش ازی که ده درخت بالا شوم امدفه نیکر خوده کشیده بودم !!! ـ

کاکا زنده دل
28. December 2009

دو نفر زن های سرسفید در یک مجلس با همدیگر صحبت میکردند . اولی پرسید : خوار جان چند ساله هستی ؟ دومی گفت : باشم يگان ۴۰ ــ ۵۰ ، تو خودت چند ساله هستی ؟ اولی گفت : مام باشم يگان ۵۰ ــ ۵۵ ! درهمین وقت متباقی خانم های حاضر در مجلس که گپهای این دونفر زن های سرسـفید را گوش می کردند وغ وغ کنان به گیریه آغاز کردند . زن های سرسفید با تعجب پرسیدند : چی گپ شده ؟ چرا گیریه میکنین ؟ زنهای جوان درجواب گفتند : خاله جان وقتی یکی شما ۴۰ ــ ۵۰ و دگیتان ۵۰ ــ ۵۵ باشین خی ما دیگه نو تولد شدیم !

p 1
27. December 2009

خانمی پپش داکتر مپرفت ومپگفت من که اولاد به دنپا مپاورم موهاپش زرد مپباشد چون داکتر نمپتوانست علاج کند دوا براپش نوشته کردو خانم رفت با گذشت دوسال باز امد همپن را گفت دوا تاثپر نکرد اولاد نو تولدم نپز موها پش زرد است داکتر ناچار اپنبار باز براپش دوا داد خانم رفت بعد از دو سال باز امد وبا عصبانپت برای داکتر گفت تو چی رقم داکتر استی نمپفامی داکتر هم عصابش خراب شده گفت خواهرم علاج تو اپنجا نمپشود بخارپکه شکم ترا زنگ زده

*****************************

p 1
26. December 2009

روزی سه تاچرسی درجاپی نشسته بودند چرسی اولی گفت ازی بپکار نشستن کرده بپاکه گل بکارپم دومی گفت اگر گل بکارپم بابپم بچه ها مپکنن سومی ازجاپش خپست بچه هارا زپر لت وکوب گرفت شخصی از راه تپر مپشد گفت چرا مپزنی ای طفل هاره چرسی گفت بابپم تو نمپفامی ما گل مپکارپم اپنها مپکنن

عليرضا كابلي
25. December 2009

معلم ازشاگردمي پرسدچندجانورراكه درآب زندگي مي كنندنام ببر شاگرداگرممكن است يكي راخودتان نام يببريد معلم مثل اسب آبي شاگردفهميدم گاوآبي خرآبي گوسفندآبي بزغاله آبي شترآبي.......

کاکا زنده دل
24. December 2009

یک پیرمرد ... به قصد خریداری به بازار می رفت . وقتی از خانه خارج می شد ، دید که بوت هایش نیست . باخود گفت : اینی ره میگن پیری و یاد فراموشـی ! مه وخت بازار رفتیم هنوز خودم خبر ندارم !!! ـ

کاکا زنده دل
24. December 2009

دونفر ... که ازجمله انسانهای نهایت سخت و ممسک بودند به نهر بزرگ قریه برای آببازی رفته بودند . در آنجا باهمدیگر شرط بستند یا شرط زدند هرکسیکه زودتر سرخودرا از آب بلند کند باید برای نفر مقابلش 100 افغانی بپردازد . درحالیکه یکعده از اهالی مشتاقانه به تماشا نشسته بودند و بیصبرانه منتظر نتیجه نهایی بودند ، ولی آندو خسیس که هرکدامش باخت یا شکست طرف مقابلش را انتظار داشت ، آنقدر در زیر آب مقاومت کردند که بالاخره جسد بیحرکت هردوی شان بر روی آب ظاهر شد !!! ـ

کاکا زنده دل
23. December 2009

چند نفر از دوستان صمیمی بطور شوخی یک گیلاس آب را به جای شراب به یک ... دادند . اوهم به عجله تا آخر سرکشید و پس از چند دقیقه غرق در نشه شد . یکی از آنها گفت : او دیوانه او خو شراب نبود یک گیلاس او ( آب ) عادی بود چرا نشه شدی ؟ در جواب گفت : بسیار دیر گفتین ، حالی دیگه کار از کار گذشته . برین مره ده همو نشه و خمارم بانین !!! ـ

کاکا زنده دل
23. December 2009

یک ... همیشه گوسفندان مردم را دزدی میکرد و گوشتش را به فقرا صدقه می داد . از او پرسیدند که این کار چی معنی دارد ؟ در جواب گفت : از ثواب صدقه گناه دزدی خلاص میشه مگر چربو و دنبه اضافی بری خودم باقی میمانه !!! ـ

***************

P 1
22. December 2009

روزی مردی خانمش ازخانه گم شده بود مردبخاطرپپداکردن خانمش خانه همساپه هاراپالپداماپپدانکردرفت درمسجد ملای مسجدراپرسان کردگفت زنم اپنجانپامده ملادرجواب برای مردگفت ملا واپنقدر طالع

P 1
22. December 2009

پکروزمسافرپن افغان.پاکستانی.ودپگرمسافرهاازطرف اب ترکپه به کشورپونان تپرمپشدندکه هوای بحرطوفانی شدوکشتی غرق شد همه مسافرپن رانهنگ خورددراپن اثناپک پاکستانی خودراروی تخته پی نگاه کردوبه گرپه کردن شروع کردنهنگ سرخودرااز اب بلندکرده گفت چراگرپه مپکنی پاکستانی گفت مپترسم مرا نخوری نهنگ براپش گفت پارسال پک پاکستانی راخورده ام تاحالی اسهال هستم اگرترابخورم شاپدبمپرم

کاکا زنده دل
22. December 2009

یک ... با یکعده از دوستانش به شکار رفته بود . بمجرد دیدن شیر درحالیکه با صدای بلند فریاد میکشید غرت ... غرت ... گوز میزد . یکی از همراهانش پرسید : چرا چیغ میزنی ؟ گفت : از خاطریکه شیر بترسه . دوستش بازهم پرسید : خی چرا ایقدر گوز میزنی ؟ گفت : مه خودم از شیر ترسیدیم !!! ـ

کاکا زنده دل
22. December 2009

یک ... روزی با عصبانیت به دوستش گفت : مه تصمیم گرفتیم که باد ازی ( بعد از این ) دروازه خانه ره به روی تمام احمق ها بسته کنم . دوستش گفت : تصمیم خوبی اس مگر خودت از کجا داخل میشی ؟ !!! ـ  !!! ـ

کاکا زنده دل
22. December 2009

مادری پسری خورد سالش را نصیحت کرده ، گفت : جان مادر ! هوش کنی دیگه هیچ وخت پیش مهمانها نگویی که جواب چای دارم . چراکه بسیار بد است سرت خنده میکنن . هر وختیکه جواب چای داشتی بگو که مادر مره هوا خوری ببرین . تصادفاً چند روز بعد بخانه ای شان مهمان آمده بود . پسر چند بار خطاب به مادرش گفت : مادرجان مره هوا خوری ببرین ... مادرجان مره هوا خوری ببرین ... چون مادرش با مهمانان سرگرم صحبت بود ، درجواب میگفت : خو جان مادر یک چند دقه صبرکو . خلاصه این تقاضا ها چندین بار پیهم تکرار شد تا اینکه ناگهان پسر به گیریه افتاد و خطاب به مادرش گفت : مادر جان ! هوا خوریم ده تنبانم رفت !!! ـ

کاکا زنده دل
22. December 2009

یک ... که درایام تابستان تازه به کابل آمده بود با تعجب از یکی پرسید : او بیادر ! ای کسایی که پیرن ( پیراهن ) های آستین کوتاه پوشیدن خی بینی خوده کتی چی پاک میکنن ؟!!! ـ

کاکا زنده دل
22. December 2009

یکی از مقامات بلند پایه دولت از شفاخانه امراض روانی دیدن میکرد . دفعتاً سوالی مهمی به ذهنش رسید و از داکتر موظف پرسید : شما چگونه بیماران روحی را از آدم های سالم تشخیص میدهید ؟ داکتر گفت : خیلی ساده است . ما روش های مختلف را بکار میبریم . مثلاً در یک تشناب یک سطل خالی و یک قاشق چایخوری را میگذاریم . سپس تپ را پر از آب میکنیم و از بیمار میخواهیم که آب داخل تپ را تخلیه کند . شخص بازدید کننده گفت : فهمیدم ! فهمیدم ! معلومدار یک آدم سالم حتماً از سطل استفاده میکند نه از قاشق چایخوری ؟ داکتر گفت : نخیر ! آدم سالم دست به هیچکدام نمیزند . فقط و فقط قید یا سرپوش آبرو قسمت تحتانی تپ را برمیدارد که آب جاری شود . به نظر میرسد که خود شما هم احتیاج به درمان و بستری شدن دارید !!! ـ

P 1
21. December 2009

مردیرا پرسپدند که ازخودکرده بئ عقل رادپدی مردگفت بلی همساپه ماازاپنکه همرای زن خود خو نمپشه مپاپد همرای زن مه خو مپشه

paikar
21. December 2009

روزی مردئ بالای درختی بالا شده شخصی ازراه مپگذشت براپش گفت چیمپکنی مردگفت توت مپخورم مردپاپنی براپش گفت اپن درخت چنار دران توت نپست مردبالاپی گفت توت درجپبم است

کاکا زنده دل
21. December 2009

روزی از روزها مرد میانسالی یکی از دوستانش را در بازار دید . نزدیک رفت و باهم سلام وعلیکی و روبوسی کردند . دوستش گفت : والله آفرین به فکر و هوشت . تو چطور بعد از 25 سال مره شناختی ؟ مرد میانسال گفت : قیافیت خو نظر به سابق بسیار تغیر کده ولی مه تره از روی کرتی سرمه ای و پطلون فولادیت شناختم !!! ـ

کاکا زنده دل
21. December 2009

معلم دری از شاگردی پرسید : جمله ی من حمام میروم ، تو حمام میروی ، او حمام میرود چه زمانی است ؟ شاگرد گفت : معلم صاحب ! حاجت به پرسیدن نیس معلومدار روز جمعه اس دیگه !!! ـ

***********************

کاکا زنده دل
20. December 2009

پسر خورد سالی از پدرش پرسید : چرا مادرم ايقدر ترسو اس ؟ پدرش گفت : جان پدر ! از كجا فاميدی ؟ پسر گفت : آخه شبهايی که خودت خانه نيستی ، مادرم از ترس ميره ده خانه همسايه ما ‌خو میکنه ! ـ

کاکا زنده دل
20. December 2009

مردی نزد داکتر مراجعه کرده ، گفت : داکتر صاحب ! چند وخت اس که بدون هیچ دردی احساس کسالت میکنم . داکتر از وضعیت و کارهای شبانه روزی اش پرسید . مریض گفت : صبح با صدای خراس از خو( خواب ) بیدار میشم . تمام روز مثل خر کار میکنم . سه وخت مثل گو ( گاو) نان میخورم و شبانه مثل خرس خو میکنم . داکتر گفت : فکر میکنم بهتر اس که خودت پیش یک وترنر مراجعه کنی !!! ـ

کاکا زنده دل
20. December 2009

قاضی خطاب به یک زندانی قوی هیکل گفت : خودت متهم به قتـل هستی . آیا از خود د فاع می کنی یا خیر ؟ متهم گفت : بلی چرا نی ! اول ای نا مردا ره بگوئین که دستبند و زولانه ره از دستها و پاهایم واز کنن باز ببینین که مه چطور از خودم دفاع میکنم ! ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

روزی یک ... با عصبانیت به شكمش گفت : مه چقدر كار كنم که تو بخوری ؟ شكمش جواب داد : میخواهی مه کار کنم تو بخوری ؟!! ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

از یک ... پرسيدند : سخت ترين روز های زندگی ات چه وقت بود ؟ گفت : چهار پنج روز اول عروسيم . پرسیدند : چرا ؟ گفت : بخاطریکه ده چند روز اول عروسی از گوز زدن پیش زنم بسیار خجالت می کشيدم !!! ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

یک ... که باد در شکمش می پیچید و زیاد عذابش کرده بود ، به عجله به کناراب ( بیت الخلا ) رفت . مگر هرچه زور میزد و فشار می آورد ، آروغ ( آروق ) میزد . باخودش فکر کرده ، گفت : نکنه سر به تالاق شیشته باشم !!! ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

دوتا تنبل ها بروی زمین دراز كشيده بودند . يكی از آنها در حال فاژه كشيدن بود که دیگرش گفت : تا که دانت ( دهنت ) واز اس همو بیادر مره هم صدا كو ! ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

یک جوان ... دستش شکسته بود . پس از آنکه دستش را گچ گرفتند از داکتر پرسید : داکتر صاحب ! وختی گچه واز کدین مه تنبور زده میتانم ؟ داکتر: بلی حتماً. جوان با خوشحالی گفت : اینه والله چقه خوب ! کاشکه یک چند وخت پیش دستایم می شکست. داکتر پرسید : چرا ؟ جوان گفت : از خاطریکه پیش ازی مه تنبور زده نمیتانستم !!!

کاکا زنده دل
19. December 2009

هوا فوق العاده طوفانی بود و به شدت باران می بارید . مگر هرباریکه آسمان می غرید و الماسک میزد یک ... روبه آسمان نگاه میکرد و دهن پخ اش پخ تر میشد . برادرش پرسید : چرا وختی الماسک میزنه تو خنده میکنی و ایطور پخ میمانی ؟ وی جواب داد : نمی بینی ؟ از بالا عکس ماره میگیرن !!! ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

یک ... برای اولین بار بخارج از کشورسفر کرده بود . بمجرد رسیدن به هوتل جهت رفع قضای حاجت به تشناب رفت . مگر از یکطرف با استفاده از تشناب های لوکس چندان آشنائی و بلدیت نداشت و از طرف دیگر آنقدر حالش خراب بود و دلش را میفشرد که فرصت نداشت تا از ملازمین هوتل بپرسد . بناً ناچار روی چند پارچه کاغذ کارش را کرد و خودرا راحت ساخت . وقتی از جا برخاست دفعتاً متوجه شد که کار ناشایسته ای را انجام داده و آبرویش نزد همه خواهد ریخت . به عجله کاغذ هارا جمع و جور کرد تا از کلکین به بیرون پرتاب کند . مگر از اثر وارخطایی تیرش به خطا رفت و تمامی محتویات کاغذ به سقف اصابت کرد که مقداری از آن در روی سقف چسپید و متباقی همه بروی زمین و درودیوار تیت و پاشان شد . وی که با دیدن این وضعیت کم بود زهره ترق شود یکی ازملازمین هوتل را صدا کرده ، گفت : صد دالر بریت میتم زودی کده همی چتلی هاره پاک کو مگر هوش کنی که از موضوع بری هیچکس چیزی نگویی . ملازم که از خنده گرده کفک شده بود ، گفت : تو عجب آدمی هستی ! مه بریت دوصد دالر میتم بگو که چی رقم ده چت گویته کدی!!! ؟؟؟ ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

زن : ازبسکه هر روز نق میزدی که مه مثل پیرزن ها مالوم ( معلوم ) میشم اینه امروز موهای خوده کوتاه کدیم . چطور اس ؟ حالی چه رقم مالوم میشم ؟ شوهر : هیچ ! سابق مثل پیرزنها مالوم میشدی مگر حالی مثل پیرمردها مالوم میشی !!! ـ

کاکا زنده دل
19. December 2009

پیرزنی سخت مریض شد . پسرش اورا نزد داکتر بُرد . داکتر پرسید : مادرت از چی زمانی مریض اس و چی شکایت داره ؟ پسرش گفت : از وختیکه بابه خدابیامرزم فوت کده ، مادرم همیشه از مریضی شکایت داره ، میل به غذا نداره ، روز بروز ضعیف و لاغر شده و شب ها قطعاً خو( خواب ) نداره . داکتر پس از یکسلسله معاینات و تشخیص علت مریضی ، خطاب به جوان گفت : تو باید هرچی زودتر بری مادرت یک شوهر مناسب پیدا کنی و اوره به شوهر بدهی . پسر جوان با عصبانیت گفت : از برای خدا ! یک پیرزنه به شوهر چی ؟ مادرش دفعتاً صدا کرد : او دیوانه ! تو میفامی یا داکتر ؟!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 18. December 2009

از یکی از هموطنان ... ما که به کنسکی و ممسکی مشهور هستند ، پرسیدند : اگه خنک خورده باشی چی كار می كنی ؟ گفت : نزديك بخاری میشينم . بار دوم پرسیدند : اگه بسیار خنک خورده باشی چی كار می كنی ؟ گفت : به بخاری خوده می چسپانم . بار سوم پرسیدند : خی اگه بسیار ، بسیار خنک خورده باشی باز ده او وخت چی كار می كنی ؟ گفت : معلومدار ده او صورت دیگه ناچار بخاری ره روشن می کنم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 18. December 2009

پسری از پدرش پرسید : پدرجان ! ده بهشت زنها جدا از شوهرای شان زند گی میکنن یا یکجا هستن ؟ پدرش گفت : جان پدر ! اگر زنها همرای شوهرای شان یکجا باشن باز اونجه ره دیگه بهشت گفته نمیتانیم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 18. December 2009

اولی : او بیادر چی گپ اس چرا ایقدر چاغ ( چاق ) شدی ! ؟ دومی : راستیشه بگویم خودی مام نمیفامم چی شده ؟ چند وخت پیش ، داکتر بریم گفته بود که باید رژیم بگیرم و دیگه از طرف شو چیزی نخورم . مام از همو وخت تا حالی از طرف شو چیزی نمیخورم مگر بازم روز بروز اینی رقم چاغ شدیم . اولی : آیا واقعاً از طرف شو چیزی نمیخوری ؟ دومی : نی والله ! حالی دیگه پیش ازیکه تاریک شوه خوب شکم خوده سیر میکنم ، که مجبور نشوم شو چیزی بخورم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 17. December 2009

ک مرغ ماکیان با اعصاب خرابی زیاد وارد منزل شده ، خطاب به خراس گفت : ای چی حال اس ؟ مه هر وخت که از کوچه تیر میشم مردم مره با حرص و ولع می بینن و بار بارمیگن : ران هایته بخورم ! سینیته بخورم ! خراس گفت : هیچ تشویش نداشته باش ! تا وختی که ای رئیس جمهور ده سری قدرت اس ، ای مردم تخم تره هم خورده نمیتانن !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 17. December 2009

مردی با خشویش نزد داکتر دندان مراجعه کرده ، گفت : داکتر صاحب ! بیخود وخت خوده با دوای بی حسی و مسکن تلف نکنین . لطفاً یکضرب دندانه بکشین و کار ره تمام کنین . داکتر گفت : ماشا الله به ای شجاعت و دلیری ! کاشکه همه ایطور میبودن . خو دیگه حالی بگو که کدام دندان اس که درد میکنه ؟ مرد رو به خشویش نموده ، گفت : خاله جان ! همو دندانی تانه که خراب شده بری داکتر صاحب نشان بتین !!!

Name: کاکا زنده دل
Date: 17. December 2009

مردی را در یک مهمانی خواب برده بود . ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد . وقتی چشمش را باز کرد ، دید که همه مهمانان متوجه شده اند . سخت خجالت کشید و خواست به بهانه ای موضوع را عوض کند. بناً گفت : مه همیالی پدری خدا بیامرزیمه خو ( خواب ) می دیدم که همرای مه گپ میزد . یکی از مهمانان گفت : بلی ! بلی ! اتفاقاً ما هم صدایشه شنیدیم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 17. December 2009

خانمی کهنسالی را فرزندانش به یکی از خانه های سالمندان لوکس و درجه اول انتقال دادند . پرستاران ازهمان روز اول کاملاً مواظبش بودند و دلسوزانه پرستاری میکردند . بمجردیکه خانم به چپ یا راست متمایل میگردید ، پرستاران از ترس اینکه مبادا از روی چپرکت به زمین بی افتد فوراً از دوکنارش گرفته وی را دوباره راست می نشاندند . چند روز بعد فرزندانش به دیدارش رفته ، پرسیدند : مادر جان ! چطور هستی ؟ آیا از مواظبت و پرستاری شان راضی هستی ؟ مادرشان گفت : آه ! بسیار خوب اس فقط یک عیب داره ، وختی خوده یک بغله میکنم نمیمانن که آدم به راحتی گوز بزنه !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 16. December 2009

معلم به شاگردش گفت : با باقی جمله بساز . شاگرد گفت : ما ديشب پيتزا خورديم ! معلم پرسید : پس باقی اش كو ؟ شاگرد گفت : باقی اش ده يخچال اس ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 16. December 2009

یک نفر خسیس و ممسک که درحالت مرگ قرار داشت در جریان وصیت کردن با آه و ناله گفت : احمد اینجه هستی ؟ احمد : بلی پدر . بازهم با ناله گفت : محمد اینجه هستی ؟ محمد : بلی پدر . بعد گفت : دخترم حمیده اینجه هستی ؟ حمیده : بلی پدر جان مه هم اینجه هستم . بالاخره گفت : مادریت هم اینجه اس ؟ خانمش گفت : بلی مه هم اینجه هستم . مرد اینبار با اعصاب خرابی زیاد به آواز بلند چیغ زده ، گفت : خی همگی تان که ده اینجه هستین چرا چراغ اطاق نشیمنه کتی کولر همیطور روشن ماندین ؟!!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 16. December 2009

شخصی با بس های لینی به مسافرت میرفت . هنوز سرویس حرکت نکرده بود که یک مسافر دیگر بکس بزرگ خودرا به قسمت بالای سرش گذاشت . وی از ترس اینکه مبادا بکس به سرش بی افتد و زخمی شود ، برای مسافر دومی گفت : ببخشی بیادر ! ای بکس خوده كه ده بالای سریمه ماندی ، شاید ده کدام جمپ و تکان خطا بخوره و پایین بی افته . مسافر دومی گفت : خاطرت بکلی جمع باشه ده بینیش کدام چیزی شکستنی نيس !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 16. December 2009

خشو از دامادش می پرسد : بعد از مرگم چی کار هایی ره بخاطر مه انجام میتی ؟ داماد : هر روز از همو سگرت هایی که دوست داری سر قبرت میگذارم ! خشو: فراموش نکنی که بریمه گوگرد هم بگذاری ؟ داماد : فکر میکنم ده او جایی که خودت میری اصلاً به گوگرد احتیاج نداری !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 16. December 2009

يك دختر از ملا پرسید : اگه یک دختره یک بچه ببوسه چی ميشه ؟ ملا گفت : کار بسيار بد اس گناه داره ، از جمله گناه های كبيره اس . دختر بازهم پرسيد : خی اگه ملا ببوسه چی ؟ ملا گفت : ای شوخك مثـلیکه هوای جنت به سرت زده !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 16. December 2009

یک اطرافی که تازه به شهرکابل رسیده بود پس از خرید چند قرص نان وقتی از پهلوی دوکان یک موچی ( کهنه دوز) میگذشت تصادفاً چشمش به تشت یا کاسه ی افتاد که موچی چند تکه چرم را در بین آن تر کرده بود . مرد اطرافی قبلاً شـنیده بود که در بسـیاری نقاط شـهر کابل کله پزی های بسـیار نامدار و مشهوری قرار دارد . بناً چون سخت گرسـنه شـده بود ، نزدیک رفته از موچی پرسـید : کاکا ! ای شوربای کله اس ؟ موچی به شوخی گفت : آه شوربای کله اس . اطرافی گفت : همی یک کاسه شوربا ره چند میتی ؟ موچی بازهم به شوخی گفت : پنج روپیه . اطرافی دفعتاً یک پنجی را بطرف موچی قلاج نمود و کاسه را پیش خود کش کرد . بعد از آنکه نان خودرا دربین تشت ریزه کرد ، همه را به نیت شوربای کله نوش جان کرد و دراخیر خطاب به موچی گفت : کاکا ! نگویی که اطراپی نمی پامه . نمکش کم بود او گوشتش سخت مانده بود !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 16. December 2009

دو نفر از ... ها که با همدیگر همسايه بودند هرکدام یک يک راس گاو خريدند . اولی گفت : چی کار کنيم که گاو های مه و تو با هم بدل نشوه ؟ دومی گفت : شاخ های يک گاوه اره ميکنيم که نشانی شوه . گاو بی شاخ از مه و گاو شاخدار از تو. تصادفاً چند روز بعد شاخ های گاو دومی هم شکست و هر دو گاو بی شاخ شدند . آندو بازهم باهمدیگر صحبت و مشوره کردند تا اینکه اولی گفت : حالی دُم يک گاوه ميبُريم گاو بی دُم از مه و گاو دُم دار از تو . اينکار را هم کردند ولی از قضا چند روز بعد دُم گاو دومی هم کنده شد وهردو گاو بی دُم شدند . اینبار هردو چندین ساعت به چرت و فکر غرق بودند تا چاره ای بسـنجند . بالاخره اولی از جا بلند شـده ، گفت : یافتم ! یافتم ! دومی گفت : آفرین ! بگو چطور ؟ اولی گفت : سر از امروز گاو سفيد از مه و گاو سياه از تو !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 15. December 2009

یکنفر کر مصروف ماهی گیری بود . تصادف یک کر دیگر که از کنار دریا میگذشت ، خطاب به دوستش گفت : چی میکنی ماهی میگیری ؟ کر اولی گفت : نی ماهی می گیرم . کر دومی گفت : خو خی خیالی مه که ماهی می گیری !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 15. December 2009

یک نفر دفعتاً در داخل بس شهری دل درد شده بود و باد شدید اذیتش میکرد . وی به فکر اینکه شاید ازآن بی صدا هایش ( چس ) باشد ، تصمیم گرفت تا آهسته رها کرده و خود را سبک بسازد . اما بمجردیکه ایلا کرد یک گوز بسیار قوی بود که از صدای غرررررررت آن همه راکبین قهقه خندیدند . یک اطرافی تازه وارد به کابل که اوهم سوار در بس بود با شنیدن صدای گوز و قهقه خندیدن راکبین با خود گفت : وختی اینا ( اینها ) از گوز زدن ایقدر خوش میشن چرا مه هم یک گوز نزنم ؟ مگر وقتی به فشار زیاد زور زد دفعتاً یک جررررررررت صدا کرد و تنبانش را چتل کرد !!!

Name: کاکا زنده دل
Date: 15. December 2009

یک قاری با خوشحالی و شادمانی زیاد در روی سرک خیزک خیزک میزد . رهگذری پرسید : قاری صاحب ! بسیار خوشحال مالوم ( معلوم ) میشی . خیریت خو اس ؟ چی گپ اس چرا خیزک ، خیزک میزنی ؟ قاری که از خوشحالی لبانش بسـته نمی شـد و به اصطلاح پخ مانده بود ، گفت : بیادرجان خوشـحالی مه دوعلت داره . یکی خو از بسـیار ســالها به ایطرف مجرد بودم مگر به لطف پروردگارعالم چند روز پیش تازه عروسی کدیم . دوم از خاطری بسیار خوش هستم که مه هیچ وخت چهره خوشویمه نمی بینم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 15. December 2009

یکی از افسران در جریان درس نظامی خطاب به سربازان میگوید : کی میدانه که فرق بین ترس و احتیاط چیست ؟ یکی از سربازان میگوید : وختی یک قوماندان در جنگ میترسه و عقب نشینی میکنه عملش احتیاط محسوب میشه . ولی اگه همی کاره یک سرباز انجام بته ، عملش ترس حساب میشه ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 15. December 2009

روزی از روزها از نزد یک ریش سفید در برابر فرزندانش بادی به خطا رفته غرت صدا کرد . همه فرزندانش قهقه خندیدند . ریش سفید درحالیکه اشک در چشمانش جاری شده بود ، گفت : خدایا ! ای شادی ره هیچ وخت از خانوادیم نگیری !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 14. December 2009

یک نفر ميره پيش داكتر ميگه : داكتر صاحب زود به دادم برسین ! از صبح تا حالی كمر خوده راست کده نمی تانم ! داكتر بعد از آنکه با تعجب به سر تا پای طرف نگاه می كنه ، ميگه : علتش واضح معلوم اس ! دكمه یخن پیرن ( پيراهن ) خوده ده گاچ پطلونت بسته كدی ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 14. December 2009

یک اطرافی به نانوایی رفته بود . نانوا گفت : دیگه هرکسی آمد بریش بگو پشت سرت ایستاد نشه که نان نمی رسه . او هم برای هر کسی که می آمد می گفت : بیا پیش روی مه ایستاد شو، اگه نی بریت نان نمی رسه ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 14. December 2009

یک اطرافی برای بار چهارم از غرفه سینما تکت خرید . یکنفر پرسان کرد : او بیادر چی گپ اس ؟ چرا چهار دفعه تکت خریدی ؟ اطرافی گفت : نمی بینی ؟ هردفعه که میایم ده سینما داخل شوم ای نامرد تکت مره ده دان دروازه پاره میکنه ! ـ 

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

یک اطرافی را برق گرفته بود . درحالیکه چشمانش از حدقه برآمده بود ، با دست و پا زدن در تلاش بود تا هرچه زودتر دستانش را از سیم برق رها کند . مادرش که تازه از این حادثه باخبر شده بود ، بالای پسرش چیغ کشیده ، گفت : بچیم ! جان مادر ! هوش کو ایلا نکنی ، همی بود که بابیته کشت !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

پولیس ترافیک از جوانی که بخاطر اخذ لایسنس درایوری امتحان راننده گی را سپری میکرد ، پرسید : اگه یک نفر ده حال عبور از سرک باشه آیا تو هارن میکنی ، اشاره میتی و یا کدام عمل دیگه ره انجام میتی ؟ جوان گفت : نخیر مه برف پاکه چالان میکنم . پولیس ترافیک با تعجب پرسید : چرا برف پاک ؟ ای کار چی معنی داره ؟ جوان گفت : یعنی که یا ایطرف برو و یا اوطرف ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

یک پیره زن درحالیکه چهره خودرا در آیینه نگاه میکرد ، گفت : خاک ده ای آینای ( آیینه های ) بدل شوه . آیینه دیگه همو آینه های قدیم که روی آدمه مثل کلچه ماه نشان میداد ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

خواهری که مصروف دوختن خشتک پطلون برادرش بود با اعصاب خرابی زیاد چیغ زده ، خطاب به برادرش گفت : اگه ما دخترها و زنها نمی بودیم همی خشتک شما مرد ها ره کی می دوخت ؟ برادرش گفت : اگه شما زنها نمی بودین ما مرد ها اصلاً به تنبان پوشیدن و پطلون پوشیدن ضرورت نداشتیم ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

یک ... برای اولين بار توسط هلیکوپتر به کابل می آمد . وقتی هلیکوپتر از بالای کوه های سالنگ میگذشت از نفر سمت چپ اش پرسید : بیادر خودت گرمی کدی ؟ گفت : نی . مرتبه دوم از نفر سمت راست اش پرسید : بیادر خودت گرمی کدی ؟ گفت : نی . بعداً درحالیکه به بال های چرخشی هلیکوپتر اشاره میکرد به پیلوت گفت : بیادر جان ! ما از خنک میلرزیم همو بادپکه سقفی ره گل کو ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

دیوانه اولی : اگه چراغ دستی ره روشن کنم ، تو از نورش بالا رفته میتانی ؟ دیوانه دومی : فکر کدی مه ديوانه هستم ؟ دلت اس وختی بالا رفتم باز تو چراغ دستی ره گل کنی که مه ده پايين بی افتم ؟ !! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

معلمی از شاگردش پرسید : بیا اینجه به انگلیسی چی می شه ؟ شاگرد گفت : کم هیر . بازهم پرسید : خی برو اونجه به انگلیسی چی می شه ؟ شاگرد پس از چرت و فکر زیاد گفت : خودم اونجه میروم باد ازو میگم کم هیر !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

پسر جوانی که تازه به آواز خوانی شروع کرده بود نزد پدرش آمده ، گفت : پدر جان چرا هر وخت که مه تمرین آواز خوانی میکنم شما به بالکن ایستاد میشین ؟ پدرش گفت : بچیم مه بخاطر حفظ حیثیت و آبروی خود ای کاره میکنم . چراکه اگه همسایه ها ده وخت آواز خوانی تو ، مره ده بالکن نه بینن ، شاید فکر کنن که مه تره لت و کوب میکنم و تو چیغ میزنی !!! ـ 

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

دونفر داکتر در کنار یک جاده قدم میزدند . دفعتاً متوجه شدند که یکنفر در مقابل شان چاک ، چاک راه میرود . اولی گفت : نمیفامم که ای بیادر چی تکلیف داره ، چرا چاک ، چاک راه میره ؟ دومی : شاید چره شده باشه. اولی : نی مه فکر میکنم که شاید از بابت کدام کسر یا کجی استخوان باشه . بالاخره هردوی شان نزدیک رفتند و ضمن بیان حدس و فکر خود برای شخص مذکور گفتند : حالی خودت علت اصلی را بگو تا که بدانیم حدس کدام ما درست اس ؟ مرد بیچاره با حالت زار گفت : بیادرا ! هم حدس شما غلط و اشتباه بوده وهم حدس خودم . مه حدس زده بودم که باد اس ولی وختی زور زدم ، تنبان خوده چتل کدم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

یک اطرافی میره پیش داکتر . داکتر پس از معاینه میگه : شما خیلی ضعیف شدین باید یک مدت کله پاچه و کباب جگر بخورین . اطرافی میگه : داکتر صاحب ! ایناره پیش از غذا بخورم یا بعد از غذا ؟ ! ـ

 

Name: کاکا زنده دل
Date: 13. December 2009

یک اطرافی از یک رهگذر پرسید : بیادر جان ساعت چند بجه اس ؟ رهگذر: 6 بجه شام . اطرافی : ای چی حال اس ؟ از صبح تا حالی از هر کسی که پرسان میکنم ، هرکس هر رقم می گه . نمی فامم گپ کی ره باور کنم !!! ـ

 

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

معلمی به یکی از شاگردانش گفت : با آب و برق و خاک یک جمله بساز . شاگرد گفت : خاک بر سر ما که نه آب داریم و نه برق ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

دختر به پسر میگه : می خواهی جایی ره که پیچکاری کدیم بریت نشان بتم ؟ پسر با خوشحالی میگه: آه ... آه ... چرانی ؟ دختر می بریش سر خیابان از دور یک کلینیکه نشان میته میگه: اونه ده اونجه !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

از یکنفر سرمایه دار پرسیدند : برای زلزله زدگان چی کمک کردی ؟ گفت : متاسفانه دستم خالی بود ، انشا الله ده زلزله بعدی جبران می کنم ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

اولی : داکتر بریم گفته بود که دیگه ده وخت کار کدن سگرت نکشم . دومی : خوب شد . خی حالی سگرت نمی کشی ؟ اولی : نی حالی دیگه کار نمیکنم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

یک ... وقتی داخل لفت شد دید که در تابلویی نوشته شده ظرفیت نهایی دوازده نفر . با خود گفت : اینه بخیر حالی یازده نفر دیگه ره از کجا پیدا کنم ؟!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

به یکنفر ... گفتند : پدرت فوت کده . گفت : نی دروغ میگین ! حتماً کدام اتفاقی افتاده ، شما از مه پنهان میکنین ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

یک خانم میره به یک مغازه ، روی ترازو ایستاد میشه 50 سنت ميندازه ، می بینه وزنش بسیار زیاد اس . جمپر خوده میکشه ، دوباره 50 سنت ميندازه بازهم می بینه که وزنش بسیار زیاد اس . به همین ترتیب آهسته آهسته جاکت و بوت های خوده میکشه و هربار 50 سنت میندازه مگر بازهم می بینه که وزنیشه زیاد نشان میته . چون دیگه پول خرد نداره ، میره پیش مغازه دار که نوت ده دالری خوده به پول خرد تبدیل کنه . مغازه دار میگه : نخیر خانم ، از اينجه به بعد وزن کدن مجانی اس ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

اولی : ای موبايله از کجا خریدی ؟ دومی : نخریدیم . مه يک دوست دختر دارم . يک روز به خانه ما آمده بود . پیش چشمایم لخت و برهنه شده ، گفت هر چی دارم از تو اس . مام موبايلیشه گرفتم !!! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 12. December 2009

یک اطرافی وقتی از تکسی پیاده میشد ، دروازه را به شدت محکم کرد . بعداً گفت : بر پدر خودت لعنت. دریور گفت : او بیادر چرا دو میزنی مه خو تره چیزی نگفتیم . اطرافی گفت : اگه تا حالی چیزی نگفتی باز مه که رفتم خو حتماً دو می زنی ! ـ

Name: کاکا زنده دل
Date: 11. December 2009

هموطنان عزیزما دراین شب و روز که آب و هوا نهایت سرد شده از بابت بی برقی حتماً از چهار نفر بیشتر یاد میکنند ، پدر و مادر ادیسن و خواهر و مادر وزیر آب و برق !!! ــ

۵ ۴ ۳ ۲ ۱   صفحه