|
فکاهي های تان را روان کنيد |
|
جلندرخان عروس وداماد نوخانه به ماه عسل رفتن به دبی چون هوا دبی هم خیلی گرم داماد هم چون به ما عسل رفته روز هم دوالی سه بار غسل میکند وشب هم روزی عروس چون از ماه عسل خیلی خوشش آمده به داماد میگه نام این ماه را کی ماه عسل گذاشته.داماد چون خیلی خسته وپریشان است میگه نام این ماه را خو ماه غسل مانده بوده اما یک نقطیش غلطیده ********* جلندرخان یک خانیم 150 کیلوی سواربرموترملی بس شدخدمه سرویس از خانم پرسید که اسم شما چی است خانم بابسیارنازوکرشمه جواب داد .غنچه.خدمه پسخندزدوگفت اگراین غنچه بشگفت خدا میدانید کی چی میشه ********* جلندرخان یک روزیک پسرویک دختردرخانه عشق میکردند.پسربه دخترگفت بیا که طفل پیدا کنیم پنج دقیقه کاراست صاحب یک بچه میشویم .دختر فکرکردوگفت پنج دقیقه کاراست ولی وای به حال من که ۹ ماه و۹ روز ۹ ساعت آنرا دانلودمیکنم ********* محمد ایوب از ولایت کندز 27. October 2010 میگویند یگ طالب در موتر ملی بوس بالا شد وچون دیگه بهانه نیافت به موتروان گفت :که شما که همیشه روز تا شام موتر درایف میکنید چی طور میفهمی که اولاد های شما از خود تان است وحرامی نیست در حالیکه هیچ در خانه نیستی؟ موتروان گفت: وقتی اولاد های ما بدنیا میایند تا مدت دو یا سه سال صبر میکنیم اگر چهره شان رقم ما بود خوب اگر نبود روانش میکنیم پاکستان تا طالب شوه ********* DJ YASER Az iran پسر بچه ايي كه بالاي ديوار رفته بود ، پايش لرزيد و افتاد زمين در حالي كه به سرعت از جاي خود بلند مي شد گفت :خوب شد نمردم واگر ني پدرم مرا مي كشت؟ ياســر ْلـطِِـيفي ********* محمد ایوب از ولایت کندز ولسوالی خان آباد قریه نیکپی روزی ملا نصر الدین برای جمع آوری هیزم به جنگل رفت وقت باز گشت. وی بسیار خسته شده بود زیری درختی چهار مغر با پشتاره خار خود نشست در نزدیکی وی پالیز از کدو بود وی به طرف کدو دید و به طرف درخت چهارمغز به دلش گفت ببنید به کار های خداوند باید آن کدو میوه درخت تنومند چهار مغز میبود و این چهار مغز میوه همان دیره های نازک کدو این بیگفت و به خواب رفت تصادفًًً بادی برخواست و یک دانه چهار مغز از درخت جدا شده به سر ملا تماس کرد ملا ازشدت درد آن بیدار شد و دید کی چهار مغز است گفت خدا را بسیار شکرواضافه کرد به هیچ وجه کار های خداوند بی دلیل نیست بخاطریکه اگر به جای این چهار مغز همان کدو میشد حالامن بهاین حال نمیبودم ********* عرفان الله بشارت عابدی ده سبز روزی احمد از مکتب به خانه رفت وبا خود اطلاعنامه ای را داشت بدرش وقتیکه اطلاعنامه را دید، به سرزنش نمودن وی شروغ کردو همی کفت : بچه احمق در ۴ مضمون ناکام ماندی؟احمدکفت : بدرجان! این اطلاعنامه از تو است که امروز مدیر مکتب از بین اوراق مکتب یافته بود. ********** يــــــــا سـر لطيــفــي از ايران يك روز فردي به مكتب بچه اش رفت وبه مدير مكتب گفت : مدير صاحب من گاوم؟ مدير:نه خير جانم اين چه گپ است . مرد: نه مدير صاحب من گاو هستم مدير:نه خير اقا خجالت بكشيد اي چه گپي است كه شما مي زنيد ؟ مرد :وقتي شما به بچه من مي گوييد گوساله پس حتما من گاو هستم مدير صاحب ********** عرفان ده سبز یک بچه همراه دوست دختر خود در یک سرک قدم میزد دختر به بچه کفت اکر بدرم مرا با تو ببیند و مرا بکوید که این کست ؟من جه بکویم؟بجه کفت: برایش بکو برادرم است ********** ضمیر از کابل روزی از روز ها مورچه به شدت و عصبانی در جنگل راهی بود که ناگهان روبای امد و کفت چه گپ شده مورچه گفت که ولا شیر را کشته اند سر مه شده است
ضمیر ازکابل یک روز یک ادم که بی نهایت گرسنه شده بود در ماه مبارک رمضان دعا میکرد که ای خدایا کاش روزه ره مثل مسابقات جام جهانی چهار چهار سال بعد می کردی ********** غلام بهاالدین روزی خروس را زندانی کردند دگرخروس ها رفتند به دِ یدن گفتن چرا چه شده و گفت والا از نزدم عکس ماکیان را پیدا کردند ********** Princes عدد هفت به عدد هشت میگه که اگر جای خوده کتی جای مه تبدیل کنی، دو لک روپیه بریت میتم. عدد هشت میگه که نی مه هیچوقت به خاطر مال دنیا لینگای خوده بالا نمیکنم. ********** danial به یکنفر ... گفتند : پدرت فوت کده . گفت : نی دروغ میگین ! حتماً کدام اتفاقی افتاده ، شما از مه پنهان میکنین ********** عبدالقادر عابد دوست مــلا نصر الــد ین شبــی زنش را از خــواب بیــد ار کرد و گفت ـــ عینک مـــرا فـــوراً بیــاور ـ او پرسیــد ــــ این وقت شب عینک مــی خــواهی چی کنــی ؟ ملا گفت ـــ خــواب خــوشی میــد یــد م بعـضــی جـــا هـــای آن تــاریــک بــود و خوب نمی د یــد م ـ خـــواستم عیـنـــک بــزنم تــا خــوب هـمــه جــا را ببیــنــم ********** عبدالقادر عابد دوست 14. May 2010 نرس از قلندر خان که بستر بود پرسید چرا شما سر خود را پائین انداخته وطرف شکم خود میبینید؟ قلندر خان : بخاطریکه داکتر گفته متوجه معده ات باشی از طرف شفاخانه کریم رحمان آدرس : اسمایی وات کابل افغانستان ********** 08. April 2010 يك روز مردی دو پسر خويش را در مكتب شاميل ميكرد. مدير مكتب از پدر پسر ها پرسيد نام پسرت چيست؟ پدر پسرها گفت نام يكي اش سرايچه است و نام ديگرش تونس است. مدير مكتب با عصبانيت گفت بالای من مصخره ميكوني؟ پدر پسر گفت نخير حقيقت است مدير گفت چطور پدر پسر ها يكش در سرايچه به دنيا امده و ديگرش در تونس .چراكی سرك ها رابندی بود نشود كه مادری شان به پيش دوكتور برسد. علاقمند سايت شما وحيدالله زربي) ولايت بغلان شهری پليخمري.
|