|
شام غزل غزل سرایی من بهر آن غزل باشد به فرد فرد کلامم همش غزل باشد ز سینه ام که شب تار ناله سر دادم به ناله های دلم نام آن غزل باشد غزل مرا به تماشای حسن خود خواند به پرده پرده چشمم رخی غزل باشد ز آه و داد و فغانی دلم گمان نبر د به آه و داد و فغانم همان غزل باشد ز بس غزل بسرودم برای دلدارم به تار و پود وجودم غزل غزل باشد ندای سینه پر سوز و گدازی"جاوید" ترانه باشد و عشق باشد وغزل باشد جاويد صلاح شهر کابل آتـش عـشق مستی چشمان تو از مست مد هو شم کــند آتش عشقت چنان از تـفت در جوشم کند عاشقان را همه شب سوز و گداز است زهجر چون رسد یار ز ره مهر د ر آ غوشم کند دل من باز سر آید همگی نغمه عشق بلبلان در چمن و شاخ ساران گوشـــم کند ناله کردم گریه کردم سـوز داشتم تا صحر نور خورشید تابد و از گریه خاموشم کند در میان ماه رویان ماه رویم ماه بود چون ندارد مهر و یاری هردم سیه پوشــــم کند جان جاویدش گرفتی ای نکردی رحم دل جان چه باشد پیش یاران قطره وار نوشـــم کند جاوید صلاح کابل ترا من ترک کردم ترا من با خیا لت با صفا یت ترک کرد م ترا من با و فا یت با جفا یت تر ک کر د م ترا من دوست میدارم ولی هرگز نخواهم گفت چو من گفتا ر را با گفته هایت ترک کردم شبی را در خیال تو بفرد ا بر بگر د ا ند م بدان من خواب و راحت در هوایت ترک کردم تویی جانا نگاری که عاشقانت کشته عشق اند منم آن کین جهان را در خفا یت تر ک کردم دگر گونی بیامد بر سرم از عشق جا نسو زت دگر گویم که دیگر گر یه ها یت تر ک کرد م جاوید صلاح ( َشهر کابل ) زندگی آتش کده ای گرم روز گار است که انسان ها در او همچو چوب خشکیده همواره در سوختن است . زندگی دیوار بزرگ امید واریست که بالا شدن در این دیوار تواز و همت بلند و از خود گزری میخواهد. زندگی سر چشمه غمها و خوشی های بشر است که در لابلای خود همچو دانه های باران بدون خالی گاه میپروراند. زندگی در گذر است ولی وقتی گذشت که گذشت بر نمیگردد و همه خوشی ها و غم هایش را در آغوش دارد. تنها چیزی که از زندگی میماند یاد ها است و نامها یاد های تلخ شیرین و نام های زشت و نیک یاد ها اگر تلخ باشد بر زبان بردنش بسا مشکل است ولی یاد های شیرین قلب را آگنده از محبت میسازد بر همین منوال نام ها هم از چونین خاصیتی بر خوردار است نام اگر زشت بود هرگز بر زبان ها رانده نمی شود و اگر نیک بود همواره بر زبان ها میباشد و یاد ها یش گرامی پنداشته میشود. پس چونین گفت استاد سخن سعدیا مرد نیکو نام نمیرد هر گز مرده آن است که نامش به نیکویی نبرد جاوید "صلاح" شهر کابل |
|
بيننده های محترم اگر اشعار تان را به ايمل آدرس ذيل بفرستيد نشر خواهد شد email@qataghani.com omed62@hotmail.com |